X
تبلیغات
زولا

نسیم کوهسار
اینجا ، صفحه ایست برای نوشتن حرف هایی که گاه ، درون ذهن آدم ورجه وورجه می کنند! و برای نوشتن حرف هایی که هیچ گاه ، بر زبان نیاورده ایم!
قالب وبلاگ

امروز صبح بیدارم کردن و گفتن که میخوایم بریم بیرون دور دور! البته من رو فقط دایی می تونه بیدار کنه! اول از همه پتو رو به شدت از روم برمیداره و بعد یه لگد محکم می زنه توی کمرم! و داد می زنه که پاشو که می خوایم بریم بیرون! بقیه ی افراد دور و برم توفیق چندانی در بیدار کردن من کسب نمی کنن کلا!

خلاصه که پا شدم و غرغر کردم که آخه امروز چه وقت بیرون رفتنه! یه چایی و یه مقدار بیسکویت خوردم و لباسام رو پوشیدم و راه افتادیم با مامان و بابا و آبجی ها! رسیدیم به کوهی که دایی و بی بی و بابابزرگ زودتر از ما رسیده بودن بهش! آتیش روشن کردیم و دایی شعبان هم با زن دایی و مادرخانمش و آریا و ایلیا از راه رسیدن!

با دایی سوار ماشین شدیم و رفتیم آب انباری که دو سال پیش دیده بودیمش! امسال هم به خاطر بارون هایی که اومده بود از آب پر شده بود خدا رو شکر...دشت پر بود از سرسبزی و پرنده ها و کم و بیش گل های لاله...

یه گل لاله ی گنده دیدیم و ازش عکس گرفتیم و دورش رو سنگ چین کردیم تا قوی تر بشه! رفتیم جلوتر و چند تا بوته ی گنده ی بیدمشک دیدیم! پر از گل های سفید و خوش بو...توی یه دره بودن..،به دره ی پشت اون جا که رفتم ، یه عالمه گل لاله دیدم و باز رفتیم سراغ عکس گرفتن! یه سیلوی زیرتپه ای دیدم که قبلا توش گوسفندها رو نگه می داشتن...توی زبون محلی بهش میگن «سُم»...توش خالی بود و فقط چند تا سوسمار مشغول فرمانروایی بودن! البته به احتمال زیاد داخل تر اگه می رفتیم طعمه ی مارها میشدیم که دیگه سعی کردیم این افتخارنصیب مون نشه و برگشتیم به آغوش گرم خانواده! ناهار رو تناول نمودیم و بعد یه فوتبال مشتی زدیم! یه مقدار هم تیراندازی به اهداف ثابت !و بعد ساعت های پنج بود که رفتیم سمت قنات «کِرد آباد»...نمی دونم کدوم آدم نامردی تک درخت کهنسال کنار قنات رو قطع کرده بود و با خودش برده بود! خدا لعنتش کنه واقعا!

یه نیم ساعتی هم اونجا چرخ زدیم...لاله پیدا کردیم و چند تا لونه ی مار...دایی توی یکی شون کله ی یه مار رو دید که مشغول آفتاب گرفتن بود ولی من نتونستم ببینم! چرخیدیم توی دشت و بعد من یه چند دقیقه ای کنار جوی آب ، قدم زدم و فکر کردم و فکر کردم و فکر کردم!

نزدیک های غروب بود که برگشتیم خونه...یکی از آشناهای محترم  اومدن خونه مون...اول خوشحال شدم که اومدن ولی بعد دیدم بچه شون رو نیاوردن و یه کم ناراحت شدم...ولی خوب ، همین که دیدم شون خوب بود...! 


پ .ن: عکسا رو می خواستم چند تاش رو بفرستم! ولی نمی دونم چرا نمیشه اندازه شون رو کوچیک کنم که بشه گذاشتشون! برا همین از خیرش گذشتم!ولی برای این که بی نصیب نمونین دو تاش رو میذارم توی لینک های زیر...روشون کلیک کنید تا براتون باز بشه اگه خواستین!


گل  

لاله ی سرخ!

[ سه‌شنبه 8 فروردین 1396 ] [ 00:03 ] [ میم! ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 26834