X
تبلیغات
رایتل

نسیم کوهسار
اینجا ، صفحه ایست برای نوشتن حرف هایی که گاه ، درون ذهن آدم ورجه وورجه می کنند! و برای نوشتن حرف هایی که هیچ گاه ، بر زبان نیاورده ایم!
قالب وبلاگ

چند روزی هست که می خوام بیام و بنویسم ولی همین که میشینم و وبلاگ رو باز میکنم ، یهو تموم حوصله ی نوشتنم می پره! ولی امروز دیگه گفتم بر این بی حوصلگی غلبه کنم و بعد ده دوازده رو وبلاگ رو آپ کنم!

پنج شنبه ی هفته ی گذشته ، باید برای اولین بار ، برای شرح حال گرفتن از بیمارها  ، می رفتیم به بیمارستان! همون اول صبحی ، من خواب افتادم و پنج دقیقه به راه افتادن سرویس ، با صدای انکرالاصوات خروس بی محل آلارم گوشی ، دست از خواب شستم !‌ به گوشیم که نگاه کردم دیدم فقط پنج دقیقه فرصت دارم ! به طرز محیرالعقولی ، دست به مدیریت بحران بوجود آمده زدم و فی الفور ، لباس هام رو پوشیدم و با چشم هایی که هنوز خواب در پستوی اونها لونه داشت ، به سمت سرویس دویدم! اون قدر استارت سریعی زدم که شاید حتی رکورد جهانی دوی صد متر رو هم شکسته باشم و به دلیل این که کسی نبود تا رکوردگیری کنه ، این استعداد بلامنازع عرصه ی دوندگی ، این شاهین تیزبال افق های ورزش دو و میدانی ، رو به اتلاف رفت! بسه این قدر تعریف از خود! بریم سراغ ادامه ی ماجرا...

خلاصه این که رسیدیم بیمارستان و رفتیم به محل مورد نظر ...استاد محترم ، دستور فرمودند که روپوش ها رو بپوشیم و آماده بشیم !‌موقعی که روپوش رو از توی کوله ام بیرون آوردم ، متوجه شدم که به جای روپوش خودم ، روپوش هم اتاقیم رو برداشتم ! نکته ی جالب توجه هم این هست که هیکل من ، به نسبت هیکل این هم اتاقی مذکور ، به سان زنبور عسلی هست در برابر فیل!( و حتما آگاهی دارین که توانایی کارکرد مغز زنبور عسل ، بسیار بیشتر از فیل عظیم الجثه هست دیگه!!؟؟ این رو عرض کردم که بدونید ایشون تنها در حجم بدن و عضلات و استخوان ها ، نسبت به من برتری دارند و نه در سایر موارد!!) ... روپوش این عزیز دل رو پوشیدم و درونش ، کاملا محو شدم! اگه از دور کسی من رو می دید ، قطع به یقین تصور می کرد که یک روپوش سفید داره برای خودش راه میره ! بدون اینکه ادمی توش باشه!! :)))


گروه بندی های دو نفره شدیم و رفتیم سراغ مریض هامون...مریضی که برای ما افتاد ، یه خانم ۶۳ ساله بود از یکی از شهرستان های جنوبی خراسان بزرگ...یه مادربزرگ مهربون که به هرسؤالی که ازش می پرسیدیم ، با خوشرویی جواب می داد و کلی اطلاعات درباره ی بیماریش به ما داد و خیلی خوب همکاری کرد...کلی هم درباره ی گیاه های دارویی که استفاده می کنن ، بهمون اطلاعات داد! حتی می خواست به ما آدرس بده تا بریم به شهرشون و بهش سر بزنیم! امیدوارم هرچه سریع تر حالش خوب بشه و بتونه دوباره برگرده به زندگی عادی خودش! اولین بیماری که ازش شرح حال گرفتیم ، این چنین خاطره ی خوبی برامون به یادگار گذاشت...برگه ی شرح حالش رو به عنوان اولین تجربه ی کار با بیمار ، سعی می کنم همیشه نگه دارم...!



[ سه‌شنبه 5 اردیبهشت 1396 ] [ 19:19 ] [ میم! ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 22914