X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

نسیم کوهسار
اینجا ، صفحه ایست برای نوشتن حرف هایی که گاه ، درون ذهن آدم ورجه وورجه می کنند! و برای نوشتن حرف هایی که هیچ گاه ، بر زبان نیاورده ایم!
قالب وبلاگ

کتابی که دیشب خوندنش رو شروع کردم ، «داستان های کوتاه» از «گابریل گارسیا مارکز» و به انتخاب و مقدمه ی « احمد گلشیری» هست! یکی از دوستام ، داستان های کوتاه «آنتوان چخوف» رو با همین انتخاب و مقدمه ی احمد گلشیری شروع کرده بود و از مقدمه ی گلشیری که بر این کتاب نوشته بود و چخوف رو معرفی کرده بود ، خیلی تعریف کرده بود ، من هم تصمیم گرفتم این کتاب رو شروع کنم تا بعدا نوبت چخوف هم برسه!‌و خیلی خیلی لذت بردم از قلم گلشیری که مارکز رو معرفی کرده بود!


توی مقدمه ی  پنجاه صفحه ایِ  کتاب ، چند تا جمله از مارکز نوشته بود که جالب بودن! مثلا یه جا مارکز، درباره ی یکی از کتاب های خودش که «تنهایی دیکتاتور»  هست ، میگه:

آدم هر چه بیشتر قدرت به دست بیاورد ، تشخیص این که چه کسی با اوست و چه کسی بر او برایش دشوارتر می شود .هنگامی که به قدرت کامل دست یافت ، دیگر تماس او با واقعیات به کلی قطع می شود و این بدترین نوع تنهایی است.شخص دیگتاتور ، شخص بسیار خودکامه ، گرداگردش را علائق و آدم هایی می گیرند که هدف شان جدا کردن او از واقعیت است . همه چیز دست به دست هم می دهند تا تنهایی او را کامل کنند...


یا مثلا  ، مارکز یه جا ، توی خطابه ی خودش موقع دریافت نوبل ادبیات میگه:


ما ابداع کنندگان داستان ، که هرچیزی را باور می کنیم ، به خود حق می دهیم باور کنیم که برای ساختن یوتوپیایی دیگر ، هنوز دیر نشده است ؛ یوتوپیایی جدید و فراگیر که در آن هیچ کس برای دیگران تصمیم نگیرد که چگونه بمیرند ، عشق تبلور خود را نشان دهد ، خوشبختی امکان پذیر باشد ، نژادها محکوم به انزوا نباشند ، و همگان فرصتی یکسان برای زیستن روی زمین به دست آورند...

[ دوشنبه 15 خرداد 1396 ] [ 19:48 ] [ میم! ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 25686