X
تبلیغات
زولا

نسیم کوهسار
اینجا ، صفحه ایست برای نوشتن حرف هایی که گاه ، درون ذهن آدم ورجه وورجه می کنند! و برای نوشتن حرف هایی که هیچ گاه ، بر زبان نیاورده ایم!
قالب وبلاگ

نشستم کنار پنجره...بارون میاد...خیلی قشنگ ، لطیف ، و فقط صدای بارون رو میشنوم ...

چرا وقتی بارون میاد ، همه ی غم عالم انگار میباره توی دل آدم...نه این که بارون بد باشه ها...نه...فقط نمیدونه چرا هیچوقت موقع بارون اومدن ، دل آدم یه طوری میشه...اصلا نمیشه گفت چطوری...دل آدم تنگ میشه؟غمگین میشه؟یهو ته دل آدم خالی میشه...؟ شاید همه ی اینا...

بارون میباره و من نشستم کنار پنجره و فقط دارم مینویسم...هر از چند دقیقه ای یه آهنگی گوش میدم ، به صدای بارون گوش میدم ...فقط همین...


باران با زمزمه ی صدای تو آشناست

موج ، با گیسویت

خورشید ، با گیسوانت

و نسیم ، با تشویش نگاهت

گام هایت ، گذار ماه ، در شبِ مِه

نگاهت ، دغدغه ی خواستن و خودداری

چشمانت فاصله ی شراب و هشیاری

ـ هماره انگار کودکی اکنون از خواب برخاسته است ـ

دست هایت پیوند پنهان مهربانی و بهار

و شوق ریزش ، در تن آبشار...


بیا قدر خواستن

قدر عشق را

بدانیم...


#علی موسوی گرمارودی

[ چهارشنبه 9 اسفند 1396 ] [ 21:17 ] [ میم! ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 26834