ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
بعضی وقت ها همه چیز یک دفعه و بی خبر عوض می شود…نشسته ای و حرف می زنی و می شنوی و می خندی و صدای شادی ات گوش فلک را کر می کند…ناگهان ورق بر می گردد…خودت را می بینی که در میان تنهایی خودت نشسته ای …تنهای تنها …این موقع است که چشم ها را می بندی و تمام زندگی ات را مرور می کنی …خنده ها…گریه ها…دور هم بودن ها…تنهایی ها…همه را از پیش چشمت می گذرانی تا میرسی به یک اتفاق خوب…یک اتفاق که شاید خیلی هم به چشم نیاید و اصلا آن قدر ها هم مهم نباشد، ولی وقتی این هنگام به یادش می افتی لبخند به گوشه ی لب ات می نشیند…لبخندی به ارزشمندی تمام ثانیه هایی که تاکنون گذرانده ای…!
بعضی وقت ها خسته می شوم…از عالم و آدم …از تمام دغدغه های همیشگی …به میان درختان و گل ها می روم…عینکم را برمی دارم و هیچ نمی بینم جز دو قدم مقابلم …راحت از دنیا و تمام مسخرگی هایش…!هیچ کس را نمی شناسم…راه می روم و بدون هیچ توجه خاصی از کنار تمام مسایل می گذرم …راحت می شوم از همه چیز…عینکی بودن هم یک موقع هایی به درد آدم می خورد…!
دیگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی...
سعدی شیرازی!
آره واقعا عینکی بودن هم یه موقعهایی به درد میخورد:)
اره واقعا...مخصوصا اگه شماره عینک آدم بالا باشه...!!
محمد جان علاوه بر اینکه کلی از قلمت حظ کردم ,
بگمانم یه کم عاشق شد باشی ها ؟!
خبریه شیطون . . . . ؟
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما...
چه شعرهای قشنگی داره سعدی...
و چقدر خوب کلی حرف برای توجیه باقی متن، با همین یه بیت شعر زدید.
ادبیات دنیاییه برای خودش...
ممنون از لطفتون