ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
نزدیک ظهربود که بیدار شدم...تا بیرون را نگاه کردم شوکه شدم! پنج شش سانتی متر برف روی زمین بود و هنوز هم میبارید!آن قدر قشنگ بود که دوست داشتم زمان متوقف شود و همان جا کنار پنجره بنشینم و بیرون را نگاه کنم...
ناگهان ، حجم عظیمی از غم ، بر دلم نشست...به همان دلایلی که سال قبل ، دقیقا همین موقع سال که برف هم آمده بود بر دلم نشسته بود...اما این بار خیلی چیزها فرق می کرد...خیلی چیزها...یک سال بزرگ تر شده بودم...به اندازه ی دوازده ماه فرسوده تر...اندازه ی سیصد و شصت و پنج روز غمگین تر...و دلم به اندازه ی یک قرن ، پریشان تر و آشفته تر...
یک هو دلم هوس کرد که بروم حرم...کوله ام ـ که تهی بود از امید ـ بر دوش...شال و کلاه کردم و پا در راه گذاشتم...با مترو بیشتر راه را رفتم و بعد هم سوار بی آر تی مسیر حرم...دو تا سرباز دیدم...بلوچستانی...با همان صفا و دلارامی و با همان لباس های محلی...دلشان هوای دریا کرده بود...گفتند هفته ی دیگر تمام می شود و میروند دریا...و من یاد تو افتادم...چه سخت است دور بودن...چه سخت است نبودن...
رسیدم به حرم...زیارتی و دل دل کردن با امام مهربانی و چند خط قرآنی ـ همان که همیشه می خوانم...ـ و بعد چرخی در گوهرشاد و عکس گرفتنی...دقیق دقیق از بنای ساختمانش پانصد و نود و هشت سال می گذرد و هنوز ، زیباتر از همیشه ، شاداب تر ، سرزنده تر ، امید می پراکند و شادی و لطافت...
از مسوولی محل کتابخانه ی گوهرشاد را پرسیدم...با مهربانی نشانم داد ...از رشته و دانشگاه و اصالتم پرسید... و سر آخر تشکری و خداحافظی...
وارد کتابخانه که شدم مسوولش گفت باید عضو باشم...دل کندم...گفت حالا این دفعه را اشکال ندارد...دلم غنج رفت! رفتم داخل ...خلوت بود...چند کلمه ای درس خواندم...و بین درس خواندن هم کتاب هایی که داخل قفسه ها بود را نگاهی می انداختم...منتهی الآمال...علی ، صدای عدالت انسانی و بالاخره گوشه ای از کتابخانه جایی را یافتم که پر بود از کتاب شعر...و چه کتاب هایی...دیوان شمس...غزلیات سعدی...کلیات صایب...و هر کدام دریایی ...هر کدام جنگلی ...هر کدام لاله زاری...
سعدی می گفت:
خواهی به لطفم گو:بخوان!خواهی به قهرم گو:بران!
طوعا و کرها بنده ام ، ناچار فرمان می برم!
درمان درد عاشقان صبر است و من دیوانه ام
نه درد ساکن می شود ، نه ره به درمان می برم...
فصیحی هروی می گفت:
خنده می بینی ولی از گریه ی دل غافلی
خانه ی ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب...
هزار بار قسم خورده ام که نام تو را
به لب نیاورم اما قسم به نام تو بود!
یا صایب می گفت:
دیدن گل از قفس ، بار است بر مرغ چمن
رخنه ی زندان کند دلگیرتر ، محبوس را
خواندم و خواندم و بعد باز زیارتی و نمازی و آخر سر بازگشتی ...و مسیری که برف بود و سرما و تنهایی و تنهایی و تنهایی...
ایشاله همیشه دلتون پر از شادی باشه
ممنونم سعید جان...
ایشالا شما هم همیشه سالم و شاد باشی...
ﺧــﺪﺍﯾــــــﺎ
ﺑﻪ ” ﺟﻬﻨﻤﺖ ”
ﺩﯾﮕﺮ ﻧﯿﺎﺯﯼ ﻧﯿﺴﺖ
ﻣﺎ ﺁﺩﻣﻬﺎ ﻫﻤﺪﯾﮕﺮ ﺭﺍ ﺑﻬﺘﺮ
” ﻣﯿﺴﻮﺯﺍﻧﯿﻢ “
زیارتتون قبول همزمان مشهد بودیم خخخخخخخ
سلام سعید جان...

زیارت شما هم قبول باشه پس!