ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
من و مهدی ، هم کلاسی دوران دبستان بودیم.خانه ی مهدی ، دو کوچه بالاتر از مدرسه ی مان بود.یک بوته ی گل بنفشه ی پر از گل ، در باغچه ی جلوی خانه ی شان بود که همیشه دوست داشتم سرم را ببرم داخل گل هایش و عطرشان را استشمام کنم ، یا یک قلمه از بوته اش را ببرم و در باغچه ی جلوی خانه مان بکارم ، و هیچوقت این کار را انجام ندادم
چند روز قبل ، از جلوی خانه ی شان گذشتم ، یاد مهدی افتادم که الان نمی دانم کجاست و چه می کند...هنوز دیوار خانه شان را رد نکرده بودم که یاد باغچه ی جلوی خانه و بوته ی بنفشه اش افتادم...تا رسیدم جلوی خانه ی شان ، سرم را چرخاندم ، و به جای باغچه و گل بنفشه ، یک تلّ خاک و پاره آجر دیدم...
این ، خلاصه ی سرگذشت من ، از کودکی تا به امروز بود...
سلام
خیلی قشنگ بود
اول توی کانالتون دیدم بعد خواستم بدونم چرا نویسنده اش مشخص نیست بعد حدس زدم که نوشته خودتون باشه و یه سر به وبلاگ تون بزنم شاید اینجا توضیحات بیشتری داشته باشه
سلام


حذفش کردین کلا!!؟؟
خیلی ممنووونم از لطف توننننن
چرا وبلاگ تون رو برای من باز نمیشه!!؟