ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | ||||
4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 | 31 |
سه هفته ای هست ننوشتم ،( فک کنم سه هفته شده) ، خیلی هم دوست داشتم بنویسم ، ولی نمی شد
یک هفته ش منتهی به امتحان پایان بخش بود ، سخت مثل همیشه.
دو هفته ش هم تعطیلات بود! خب ، این دفعه انتظار داشتم که خیلی کارا بکنم ، تهران برم ، یحتمل شمال برم ، و کلا استفاده کنم از این پونزده روزی که بیکار بودم. ولی اتفاقایی افتاد که نشد برم. و بعدش هم که دیگه خودم ترجیح دادم که بقیه ی تعطیلات رو جایی نرم و این دو سه روز آخر رو فقط یه دوری همین دور و برا زدیم که البته خوب و جالب بود!
شبا ، با ریحانه شعر میخوندیم، سعدی و مهدی فرجی و ابتهاج و ... خیلی قشنگ و روون میخوند. چند تا وویس از شعرخوندنش گرفتم.
یه شب، حدود ده شب قبل تر ، نیمه شب با بابا رفتیم باغ واسه آبیاری. حدود ساعتای سه و نیم اینا. آسمان مهیب بود ، بس که ستاره ها زیاد بودن و چشم رو خیره میکردن. یک جا ، ماه رو دیدم که داشت طلوع میکرد، یه هلال نازک و نارنجی ، از افق مشرق طلوع میکرد و من ، خیره شدم بهش ، و اونقدر تصویر زیبایی بود که آرزو میکنم یک بار دیگه تکرار شه اون شب و اون آسمون و اون فضا ، ولی تکرار نخواهد شد. نشستم لب آب ، صدای جیرجیرکا میومد ، صدای پارس سگ ها میومد ، صدای زوزه ی گرگا از دور میومد. صدای آب جاری لابلای بوته ها ، صدای نسیم خنک نیمه شب کویر ، اسمش رو میذارم صدای شب ، و همونجا حدود نیم دقیقه ، صدای شب رو با گوشی ضبط کردم. و عالی بود به نظر خودم. وقتی با هدفون گوش میدم به این صدا و چشامو میبندم ، دقیقا همون تصویر میاد جلو چشمم ، همون تصویر جاویدان.
چند شب رفتم دوچرخه سواری سمت پارک بالا ، خوش گذشت ، دوچرخه سواری توی شب های این شهرو دوست دارم. واقعا حس خوبی بهم میده.
امشب ، اومدم مشهد. خب ، توی تعطیلات ، وقتی حوصله م سر میرفت ، با خودم میگفتم کاش مشهد بودم و ایام تعطیل رو اونجا دور میزدم. امروز عصر دلم گرفت ، گفتم کاش مشهد نمیومدم و چند روز دیگه تعطیل میبودم و خونه بودم!! در واقع ، به قول ازدمیر آصف :
دل آدمی به هنگام بهار
زمستان را می خواهد
و به وقت زمستان ، بهار را!
دلتنگ میشود
آدمی
برای هرآنچه که دور است...
آیا باید همیشه به هم رسید؟
بی خیال شو!
بعضی چیزها
وقتی که نیستند
زیبایند...
خب ، بهرحال ، امشب دوباره برگشتم مشهد ، و واقعا و واقعا و واقعا ، نمیدونم که این پاییزی که داره میاد ، چطور انقدر سریع از راه رسید. چطور بهار و تابستون ، انقدر زود گذشت و چطور دوباره موسم برگ ریزون شد ، موسمی که من ، دوباره به درون خودم کوچ خواهم کرد.
صدای شب رو بشنو:
سلام و










بس که دوستش دارم و





یه وقت بستری لازم نشم
ولی نه.به نظرم خیلی ام طبیعی ام و






خیلی هم گوارای وجود مون شد
که دلمون خواست یک دور دیگه گوشِ نوش کنیم،
که ایشان پرسیدن چی شده؟بابا گیان؟گفتیم،یهو نمی دونم؟چرا از تاریکی و صدای شب ترسیدم؟




دس گذاشتن رو پیشونیم،گفتن،تب م که نداری؟پس چرا هذیان میگی؟
حالا من خنده ام گرفتِ،و تصویر خنده های بلند بالای شما تو ذهنم لود شده بودو





ان شاءالله همیشه سلامت و



درود مجدد ،بر شما دکتر میمِ عزیزوگرامی
قربان شما و
لطف و مرحمت تون
والا هر روز و
هر لحظه ی حیات من در گیلان عزیز لذت وافی و
کافی و
ورای تصورِ
به شدت بهش علاقه مندم و
با هیچ کجای دنیا عوضش نمی کنم.
آقای دکتر؟این نوع علاقه ام به سرزمین مادریم؟بیماری میماری نباشه؟
غیرمعمول نمی زنم
آقا ما این صدای طبیعت تونو گوش بسپریدم
که نمی دونم؟چرا؟نیمه های گوش سپردن،ترسیدم و
رفتیم دو دستی بازوی بابا گیان و
گرفتیم
که ایشان گفتن،نگاه کن،لوستر روشنِ،برق آشپز خونه و
راهرو روشنِ،اونوقت شما ازصدای شب و
تاریکی ترسیدی؟
خلاصه زدیم زیر قههقه های بلند
ولیکن صدای شب اونقد عاااااالی بود که ،من خودمو همان جا تصور کردم و
ترسمم بابت رد شد قورباغه از پشت پام بود،که گمونم قبلا براتون تعریف کردم،که چه شب پرستاره ای بودو...
وخیلی ممنون ،خیلی مرسی
سرافراز باشید و
ایام به کام
سلام حضرت باران










مگه میشه ؟ مگه داریم اصن!!؟



احوالتون خوبه ایشالا؟
زنده باشین شما
اقا مگه میشه اصن گیلانو دوس نداشت؟ با اون ابرا و بارونا و هوای بهشتی ش ، با دار و درختا و جنگلای انبوهش ، با دریا و ساحل رویایی ش ، انصافا حق بدین به ما ، که دلمون بخاد دیگه
اصم دل کندن ازون وطن ، از گیلان جان ، کار عجیبیه! اونوقته که باید بررسی کنیم که واسه چی اصن ترک ش کرده طرف!
بله دیگههههه...صدای شب ، اتفاقا اون دور و بر قورباغه هم زیاده ، صدای گرگ و سایر جک و جونورای درنده و غیر درنده هم اون شب خیلی میومد ، حیف که توی وویس ضبط نشد وگرنه علاوه بر قورباغه ، این جونورا رو هم میشد مجسم.کرد توی خیال!
ممنون بابت همراهی تون حضرت باران
تنتون سلامت ، لبتون خندون
صدای شب عالی بود
ممنون

گوارای وجود
عجیبه ک الان ک توی این شرایط روحی ام این مطالب ب پستم میخورن...

شاید حکمتی داره!
بهرحال مرسی...
شعرو ده بار بیشتر خوندم...و بدجور ب دل نشست.
امیدارم حالتون خوب باشه و زودتر بهتر شین!

شاید...
ممنون واقعا
سلام بر شما دکترمیمِ عزیزو



والحمدالله که سلامتین و









گرامی
خیلی خوش برگشتین.
همین دور برا بودین و
با ریحانه بانو ،
فرجی و ابتهاج و
سعدی خوانی می کردین
خداوند بابای عزیزشمارو به اتفاق عزیزان عزیزش نگهدار باشه
آقا ما بریم صدای تصویر جاودان ،صدای شبو بشنویم و
برگردیم
سلام بر شما حضرت باران










خیلی ممنون از شما و لطف همیشگی شما
خیلی مچکرم
ان شاالله در دیار گیلان لذت وافی و کافی رو از هوای شهریوری برده باشین
صدای شب گوارای وجودتون
خب خیلی خوشحالم که نوشتین


چون دیگه داشتم فکر می کردم پاشم بیام پیام بدم و اعتراض کنم که چرا نمی نویسین
به شدت در مورد اومدن زودهنگام پاییز موافقم اصلا امسال خیلی عجیبه خیلی زود پاییز داره میشه و به شدت با پاییزای قبل متفاوته برام
از وقتی تو نوشته هاتون انقدر از ماه می گید همیشه شبا اگه بیرون باشم دنبال ماه می گردم بعد حساب میکنم ببینم چندم ماهه و ماه باید چه شکلی باشه
امیدوارم پاییز خوبی پیش روتون باشه ، و بازم بنویسین برامون
خیلی ممنون که میخونین و خیلی ممنون که همراهی می کنین


خیلی زووود داره میرسه پاییز! تا حالا اینقدر سریع هوا سرد نشده بود! عجیبه واقعا
اتفاقا امشب ماه دوباره دلبر شده! داره کامل میشه! حتما ببینینش
خیلی ممنون ، امیدوارم واسه شمام پاییز خوبی باشه
ممنون از همراهی تون