-
بندبازی!!
سهشنبه 13 مرداد 1394 16:44
وقتی که چشم بسته روی طنابی که یک سرش در دست تو بود بند بازی می کردم... دریافتم که همیشه در عشق مساله اعتماد بوده است میان چشم های بسته ی من و دستان لرزان تو! میلاد تهرانی
-
زمان...
سهشنبه 13 مرداد 1394 16:37
-
جرم از تو نباشد گنه از بخت رمیده است
سهشنبه 13 مرداد 1394 16:34
-
بزرگ مردی از ایل قشقایی
سهشنبه 13 مرداد 1394 16:26
در دبیرستانی در شیراز که آقای دکتر"مهدی حمیدی"دبیر ادبیات آن بود ثبت نام کرده بودم.اولین انشا را با این مضمون دادند:دیوان حافظ بهتر است یا مولوی؟ برداشتم نوشتم:من یک بچه قشقایی از عشایر هستم.بهتر است از بنده بپرسید :میش چند ماهه می زاید؟اسب بیشتر بار می برد یا خر؟تا برای من کاملا روشن باشد ... وتقریبا شرح...
-
تنها
سهشنبه 13 مرداد 1394 16:15
زودتر از من بمیر کمی زودتر از من! تا تو آن کسی نباشی که مجبور است راه خانه را تنها برگردد... راینر کنسه
-
مهاجرت
سهشنبه 13 مرداد 1394 16:12
بعضی چیز ها تنها از دور ظاهر آرام و زیبا دارند و انسان برای نزدیک شدن به آنها نباید پافشاری کند مثل عشق سیاست و مهاجرت... من بر آسمان خراش ها پرنده های مهاجر زیادی دیده ام که چشم هایشان پر از اشک بود! سایبر هاکا
-
آسمان
دوشنبه 12 مرداد 1394 16:33
-
بها
دوشنبه 12 مرداد 1394 16:25
بهای سنگینی دادم تا فهمیدم: کسی را که قصد ماندن ندارد باید راهی کرد...! سیمین دانشور
-
تو
دوشنبه 12 مرداد 1394 16:23
اگر تو نبودی عشق نبود... همین طور اصراری برای زندگی... اگر تو نبودی زمین یک زیر سیگاری گلی بود جایی برای خاموش کردن بی حوصلگی ها اگر تو نبودی من کاملا بیکار بودم هیچ کاری در این دنیا ندارم جز دوست داشتن تو... رسول یونان
-
فکر و پول
دوشنبه 12 مرداد 1394 16:20
تفاوت سکه و ایده در این است که اگر من یک سکه و شما نیز یک سکه داشته باشید و سکه هایمان را با هم جابجا کنیم باز هم هرکدام از ما یک سکه خواهیم داشت ....اما اگر شما یک ایده و من هم یک ایده داشته باشم و آنها را با هم مبادله کنیم هرکدام دارای دو ایده خواهیم بود...جهان و محیط اطرافمان در حال تغییر است...در چنین شرایطی هیچ...
-
کتاب!!
دوشنبه 12 مرداد 1394 16:12
چمدانم سنگین بود کتاب...به قول گراهام گرین کتاب سنگین است...مثل آجر... توی فرودگاه استانبول آقاهه نگاهم کرد :چهار کیلو اضافه بار داری گفتم: کتابه ...میشه بذارین برم؟ گفت:همین جوریاس که هی هواپیماها سقوط می کنن گفتم چقدر اضافه بار باید بدم؟ گفت :60دلار گفتم:اگه شصت دلار بدم دیگه سقوط نمی کنن؟؟ مثل بز نگاهم کرد... عباس...
-
صدای تو
یکشنبه 11 مرداد 1394 16:10
-
دل
یکشنبه 11 مرداد 1394 16:02
-
تو
یکشنبه 11 مرداد 1394 15:57
فردا باز هم به تو فکر خواهم کرد مثل دریا به ادامه ی خویش... سید علی صالحی
-
زمین!!
یکشنبه 11 مرداد 1394 15:53
چه خوب که زمین گرد است می روی آن قدر می روی که باز آن سوی زمین می رسی به من... عباس معروفی
-
زمین
یکشنبه 11 مرداد 1394 15:50
زمین گرد است تا رفتن از پیش تو آمدن به سمت تو باشد... علیرضا روشن
-
دوست
یکشنبه 11 مرداد 1394 15:48
صبح امروز کسی گفت به من: تو چقدر تنهایی... گفتمش در پاسخ: تو چقدر حساسی... تن من گر تنهاست دل من با دلهاست دوستانی دارم بهتر از برگ درخت که دعایم گویند و دعاشان گویم یادشان در دل من قلبشان منزل من صافی آب مرا یاد تو انداخت رفیق تو دلت سبز لبت سرخ چراغت روشن چراغ روزیت همیشه چرخان نفست داغ تنت گرم دعایت با من... سهراب...
-
وداع
یکشنبه 11 مرداد 1394 15:40
بیا وداع کنیم... بیا وداع کنیم... اگر بنا باشد کسی از ما بماند همان به که تو بمانی کینه تو به کار این دنیا بیشتر می آید تا عشق من... کلیدر/محمود دولت آبادی
-
عشق...
یکشنبه 11 مرداد 1394 15:37
بیگ محمد:هیچ وقت عاشق بوده ای ستار؟ ستار:عاشق زیاد دیده ام! بیگ محمد:راه و طریقش چه جور است عشق؟ ستار:من که نرفته ام برادر! بیگ محمد:آنها که رفته اند چی؟آنها چی می گویند؟ ستار:آنها که تا به آخر رفته اند برنگشته اند تا بتوانند چیزی بگویند...! کلیدر/محمود دولت آبادی
-
تولدم مبارک!
جمعه 9 مرداد 1394 14:26
تولدم مبارک...!!
-
بینوایان...
پنجشنبه 8 مرداد 1394 18:09
علف می پوشاند و باران محو می کند... در گورستان" پرلاشز" نزدیک گودال عمومی دور از کوی آراسته ی این شهر مزارها,دور از همه ی گور های پر تن که رسوم زشت مرگ را در پیشگاه ابدیت جلوه می دهند در یک گوشه ی خلوت پای یک دیوار کهنه زیر یک درخت بزرگ سرخدار که لبلاب فراوان از میان علف ها و خزه ها سربدر آورده به آن پیچیده...
-
بینوایان...
پنجشنبه 8 مرداد 1394 17:48
ژان والژان(واپسین لحظات) : بچه های عزیزم...گریه نکنید...من براه دوری نمی روم...از آنجا شما را خواهم دید...اگر شما بخواهید مرا ببینید بسیار آسان است...فقط چون شب دررسید بتاریکی نگاه کنید ...خواهیدم دید که لبخند می زنم...
-
بینوایان...
پنجشنبه 8 مرداد 1394 17:42
کوزت و ماریوس بهت زده ,خفه شده از اشک بزانو در آمدند و هر یک از آن دو روی یکی از دست های ژان والژان افتاد.این دست های محتشم دیگر حرکت نمی کردند... ژان والژان به عقب افتاده بود...نور دو شمعدان روشنش می کرد...چهره ی سفیدش آسمان را می نگریست...می گذاشت تا کوزت و ماریوس دست هایش را غرق بوسه کنند ...مرده بود... شب بی ستاره...
-
بینوایان...
پنجشنبه 8 مرداد 1394 17:34
ژان والژان (واپسین لحظات) : مردن چیزی نیست...زندگی نکردن هولناک است...
-
بینوایان ...
پنجشنبه 8 مرداد 1394 17:28
سه شنبه بینوایان رو تموم کردم...بسیار بسیار زیبا و پر از احساس و البته پر از اندوه که حالم رو منقلب کرد... پیشنهاد می کنم بخونینش...عالیه واقعا... تو پست های بعدی تکه هایی از متنش رو که برام جالب بود رو براتون میذارم... شاد باشید...
-
لبخند تو...
دوشنبه 5 مرداد 1394 18:39
-
نگاه!!
دوشنبه 5 مرداد 1394 18:37
از یه جایی به بعد تو هیجان انگیز ترین لحظه ها هم فقط نگاه می کنی!! گابریل گارسیا مارکز
-
آزادی و عدالت
دوشنبه 5 مرداد 1394 18:34
اگر مرا به انتخاب بین عدالت و آزادی مخیر کنند من آزادی را انتخاب خواهم کرد چرا که در یک جامعه ی آزاد غیر عادلانه من آزادی دفاع از عدالت را دارم ولی در یک جامعه که به نام عدالت آزادی مرا گرفته باشند اگر عدالت محقق نشود من آزادی اعتراض هم ندارم! کارل پوپر
-
زندگی
دوشنبه 5 مرداد 1394 18:26
زندگی بار گرانیست که بر پشت پریشانی توست! کار آسانی نیست نان در آوردن و غم خوردن و عاشق بودن... مجتبی کاشانی
-
کوزت /عشق/ماریوس
دوشنبه 5 مرداد 1394 18:23
ماریوس : چه چیز بزرگی است محبوب بودن ! و چه چیز بزرگتری است دوست داشتن...دل به نیروی عشق دلاور می شود.دیگر از چیزی ترکیب نمی یابدمگر از طهارت ...دیگر بر چیزی تکیه نمی زندجز بر رفعت و بر عظمت...یک فکر ناشایسته دیگر نمی توانددر آن جوانه بزند هم چنانکه گزنه بر توه ی یخ جوانه نمی زند...یک جان بلند و مصفا جانی که دور از...