دیشب حدودا ساعتای ۹ بود که رفتم بالای پشت بوم و به عادت بعضی شبا ، توی تاریکی و سکوت و سرما ، رو به شهر ایستادم و رفتم توی فکر ، همون فکرای همیشگی ...توی همون حال و هوا ، که داغون بودم از یه سری اتفاقا ، یه متن هم برای پست اینستاگرامم نوشتم تا بعد از یک ماه و نیم یه پستی گذاشته باشم...چند دقیقه قبل اینکه بیام پایین ، دیدم کم کم داره برف شروع میشه...اومدم پایین و یه فریادی زدم و به جواد گفتم برف داره شروع میشه...
نیم ساعت بعدش که بیرون رو نگاه کردم ، دیدم شدید تر شده و داره روی زمین میشینه...ساعتای ۱۲:۳۰ هم رفتم فوتبال ببینم که دیدم بععععله! ده بیست سانت روی زمان و درختا و دیوارا برف نشسته...هوا هم مثل بقیه ی شبای ابری ، خیلی روشن بود و جالب...اصلا یک حس باحالی داشت...
تا صبح ، حدود ۳۰ سانت برف روی زمین نشست ...محمد که رفته بود نونوایی می گفت خیلی برف جمع شده و اگه آدم ندونه از کجا باید راه بره تا توی چاله چوله نیافته ، حتما یه طوریش میشه...
الانم که نشستم توی اتاق!حتی یک بار هم نرفتم بیرون تا دستی به برف ها بزنم...نمی دونم چرا...بابا اینا دارن میان مشهد و اگه بتونم ، شب با اونا یه برف بازی می کنیم...
شاید هم عصر خودم برم یه دوری توی برفا بزنم...
یه جا هست ، حسین صفا میگه و محسن چاووشی میخونه:
امروز آخرین امتحانم رو هم دادم...دیشب ساعت حدود ۳ خوابیدم و صبح ساعت ۶ بیدار شدم...خیلی خسته بودم ولی امیدم فقط به این بود که بعد از امتحان بگیرم یک دل سیر بخوابم!که هنوز موفق نشدم!
این روزا کل برنامه ی خواب و زندگیم به هم ریخته...شب ها ، قبل از خواب ، که میشه حدودا ساعتای ۲-۳ صبح ، سرم از شدت بی خوابی و هم از زیاد نگاه کردن به صفحه ی گوشی و لپتاب درد می گیره...و نکته ی جالبش اینه که من بعد از بیست سال زندگی تا دو ماه قبل که به خاطر سرماخوردگی سردرد گرفتم ، تاحالا سردرد رو تجربه نکرده بودم ...ولی این چند وقت به اندازه ی تمام این سال ها دارم تاوان می دم...هرچند مقصر هم خودمم و بلاهایی که دارم با این برنامه ریزی مزخرف خواب و زندگی ، خودخواسته یا ناخواسته سر بدنم میارم...
هوا هم داره سرد میشه...برف ها هنوز روی کوه ها موندن و شاید فردا و پس فردا بیشتر هم بشن...اینجا تازه داره زمستون شروع میشه!
برف نگرانم نمیکند
حصار یخ رنجم نمیدهد
زیرا پایداری میکنم
گاهی با شعر و
گاهی با عشق...
که برای گرم شدن
وسیلهی دیگری نیست
جز آنکه
"دوستت بدارم"
"نزار قبانی"
شعر از وبلاگ:
دیشب به طرز محیر العقولی هوا دگرگون شده بود! باد و برف و سرما شروع شده بود و کولاکی راه انداخته بود که نگو! خیلی وقت بود چنین هوایی رو تجربه نکرده بودم ...
خلاصه که برف ، دوباره از راه رسید و گله به گله روی زمین و درختا نشست و روی کوه های اطراف جا خوش کرد...خیلی خوبه که اتاقم رو به کوه هستش و می تونم هر وقت که دلم گرفت ، یه دل سیر بهشون نگاه کنم...
صبح که بیدار شدم ، هوا آفتابی شده بود ...گرم گرم...الان هم همین طوریه...اصلا انگار نه انگار که هوای دیشب اون جوری سرد و یخبندون بود!
دیروز بعد از امتحان رفتم پاتوق کتاب...یکی از کتابای مهدی فرجی رو برداشتم و از اول شروع کردم به خوندن...ده پونزده تا از غزل هاش رو خوندم ...یکیش خیلی چشممو گرفت...باز یه بیت اون غزل بیشتر از همه منو سر ذوق آورد! همون بیت هم باعث شد کتاب رو بخرم!
در لباس آبی از من بیشتر دل می بری
آسمان وقتی که می پوشی کبوتر می شوم!
#مهدیـفرجی!
چقدر این غروب های پنج شنبه دلگیره برا من! الان که فکر می کنم می بینم عصر جمعه ی من یک روز زودتر شروع میشه...
حتی فکر کنم خود خدا هم عصرای پنج شنبه دلش می گیره! وگرنه این حجم از دلتنگی ، این حجم از غم و این حجم از بی حوصلگی اصلا نمی تونه توجیه پذیر باشه!
امشب باید برم حرم...اونجا می تونه همه ی این دلتنگی ها و کلافگی ها رو از دل آدم بشوره وببره...
و چقدر بده که این روزایی که این قدر می تونستن خوب باشن ، روزایی که می تونستیم بعدا حسرتشون رو بخوریم ، دارن تبدیل میشن به کسالت بار ترین روزهای عمر آدمی!
امروز روز خوبی بود!هنوز هم هست!
دو روز قبل برف آمد ... کمی روی زمین نشست و کمی بیشتر روی کوه ها ...امروز هم که هوا نشان از بهار داشت و هنوز هم دارد...آفتاب بیرون زده و نسیمی خنک از روی برف هایی که روی قله ها و دامنه های کوه های اطراف شهر خوش کرده اند ، سوغات می فرستد!
و من ، که تبحر خاصی در خوشحال بودن در اوج بدبختی و فشارهای روانی و نیز ناراحت بودن در اوج خوشحالی و در زمان های تفریح دارم ، امروز بیکار و سرگردان ، روی تخت ، کنار پنجره ، نشسته ام و منتظر تا ببینم باید دلم را به سمت غم ببرم یا به سمت شادی!
بعضی وقت ها می نشینم با خودم فکر می کنم کاش می شد این لحظاتی را ، که بیهوده تلف می کنم ، در خانه می بودم و با دایی ، یا با دوستانم بیرون می رفتیم و خوش می گذراندیم...می رفتیم کوه نوردی یا حتی دور زدن در اطراف شهر و یا حتی قدم زدن ...اما حیف که این دقایقی را که هرگز تکرار نمی شوند ، باید به مزخرف ترین شکل ممکن ، از سر گذرانده شوند! یا با خوابیدن ، یا با خواندن کانال های تلگرام و یا با فکر کردن بیهوده به مسایلی که فکر کردن به آن ها هیچ دردی از آدم دوا نمی کند و یا حتی به بیهوده ترین کار عالم بشریت ، یعنی درس های اجباری خواندن!
امروز را باید به نحو متفاوتی بگذرانم!چند روزی را تا امتحان بعد بیکارم و باید حتما دوستانم را ببینم ، بروم پارک قدم بزنم و حتی شب ، چند کلمه ای شعر بگویم و غزل بخوانم و دفترِ نوشته هایم را چند وقتی ست کنار گذاشته ام ، دوباره جان بدهم و حتی شاید فیلمی ببینم!
«پل الوار» قشنگ می گوید که :
مرا پیکری است
تا چشم انتظار تو باشم
تا از دروازه های صبح
تا دروازه های شب
در پی تو بشتابم...
مرا پیکری ست
بهر آنکه
عمرم را با عشق تو سر کنم...
چقدر دلم می خواهد می توانستم هر زمان که می خواستم ، برای هر مدتی که دلم می خواست ، از زندگی بیرون بروم و نباشم...بعضی وقت ها ، مثل الان ، زیر بار این زندگی مزخرف و بیهوده ، در حال له شدنم...امیدهایم همه ناامید می شوند و تمام دلگرمی هایی که خودم ، به خودم تزریق می کنم ، ناکارآمد و بی فایده جلوه می کند...آن موقع است که بیش از هر زمان دیگر ، تمایل به رفتن ، به کوچ کردن از این قالب هیچ و پوچ ، به نبودن پیدا می کنم...
مردن هم برای خودش نعمت بزرگی ست...و راحت مردن ، هنری که هر کسی آن را ندارد...!
می دانی
بعضی وقت ها با خودم میگویم کاش زمان به یک یا دو قرن قبل ، یا حتی چند دهه قبل تر بر می گشت! من برایت نامه مینوشتم ...روی زیباترین کاغذها و با جوهر چشم نوازترین قلم ها و آن را با هزار امید برایت می فرستادم و به انتظار پاسخ ات می نشستم...و چه انتظار شیرینی می بود...و چقدر زندگی شیرین تر می شد وقتی نامه ات به دستم می رسید!آن را با شوق و ذوق باز می کردم و هزاران هزار بار ، آن را می خواندم...هزاران هزار بار آن را تکرار می کردم...آن قدر که آن را از حفظ می شدم و سپس ، آن را لای نفیس ترین کتاب روی طاقچه می گذاشتم و باز ، قلم و کاغذ برمی داشتم و برایت نامه می نوشتم...و باز ، انتظار و انتظار و انتظار...
اما اگر روزی ، خدای ناکرده ، نامه ات دیر تر از موعد به من می رسید ، قلبم یک هو پُر می شد از غم...پر از اندوه و نگرانی ...و چه زندگی سخت می گذشت بر من ...ثانیه ثانیه اش برایم سال ها طول می کشید...و چه سخت می بود ، نبودن ...چه سخت می بود ، بی خبری...
تو ، پیغام آور شادی و نیک بختی خواهی بود ، برای روح پر از درد من...
کجا رسد به تو مکتوب گریه آلودم
که باد هم نبرد نامه ای که نَم دارد...
#صائب
کاش می دانستی...
کاش می دانستی چقدر این شب ها به لبخند هایت فکر می کنم...کاش می دانستی چقدر دلم تنگ می شود برای خندیدنت ، برای شاد بودنت...
وقتی خبردار میشوم یک اتفاق سخت ، بر تو گذشته است ، انگار که تمام غم های عالم را به درون دلم سرازیر کرده باشند...دلم هرّی می ریزد و با خودم می گویم : چگونه روح لطیف او ، زیر بار این غم ، طاقت آورده است!؟...دقایق زندگی اش چگونه گذشته است و چگونه توانسته این سختی ها را تحمل کند!؟
کاش می دانستی چقدر چشم انتظار لب های خندانت هستم...اگر از میزان اشتیاق من آگهی داشتی ، هیچ گاه لبخند را از روی لبانت محو نمی کردی...
تو ، باران لطیف بهاری هستی بر کویر قلب من...همان قدر مهربان ، همان قدر حیات بخش ، همان قدر فرح زا...
غم هجران تو ای دوست ، چنان کرد مرا
که ببینی نشناسی که منم یا دگری...
#عراقی
بعضی شب ها ، دلم می خواهد من باشم و تو... با هم ، کنار آتشی بنشینیم و به آسمان نگاه کنیم...من ، ستاره ها را برایت یک یک بشمارم و تو ، برایم ، چای بریزی و در پناه سوسوی نور آتش سرخی که برافروخته ایم ، برایم شعر بخوانی...
این روزها ، دلم می خواهد ، تو ، برایم حافظ بخوانی ، فال بگیری و من ، دلم غنج برود از بیت بیتی که می خوانی...مصرع به مصرع صدایت را جرعه به جرعه بنوشم ...برایت ترانه بگویم و چه ترانه هایی خواهد شد ، ترانه هایی ، که کنار تو سروده شود...چه ترانه هایی خواهد شد ترانه هایی که تو ، در کلمه به کلمه ی آن جریان داشته باشی...
و تو ، آغاز فصلی نو در زندگی من خواهی بود...فصلی هزاران هزار بار رؤیایی تر و زیباتر از بهار...
دگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی...
#سعدی
می دانی
بعضی وقت ها ، آن قدر دلتنگت می شوم که حد ندارد...دلم می خواهد کنارم می بودی و برایم حرف می زدی...و من ساکت می نشستم و یک روز ، دو روز ، نه ، تمام عمر ، فقط به حرف های تو گوش می کردم ...
بعضی وقت ها ، که زیر بار این همه دغدغه و مشغله های مزخرف در حال له شدنم ، به این فکر می کنم که کاش ، تو ، کنارم بودی ، می توانستیم با هم قدم بزنیم ، بخندیم ، آواز بخوانیم ، بی آنکه نگرانِ گذشتن زمان باشیم ...و آن وقت همه ی این سختی ها ، برایم آسان می شد...
تو ، پایان تمام خستگی ها و دل غمگینی های من خواهی بود...
بسته ی زلف اوست دل
ای دل از آن کیست او!؟
خسته ی چشم اوست جان
مرهم جان کیست او!؟
#خاقانی
می دانی
بعضی وقت ها با خودم می گویم : اگر تو را ، کنار خودم داشته باشم ، باز هم به همین اندازه ای که این هنگام ، دوستت دارم ، تو را دوست خواهم داشت یا نه!؟ محبتم به تو آن قدرها هست که رسیدن به تو ، از شدت علاقه ام ، محبتم و هیجانم نسبت به تو کم نکند یا نه!؟
آن هنگام است که کمی عقب تر می روم...به خودم ، نگاهی می اندازم و باز ، سعی می کنم به خاطر تو ، به خاطر دل ظریف تو ، بیشتر دوستت داشته باشم ، مهربان تر باشم ، که عاشق بودن ، کافی نیست ، باید دوستت داشته باشم ، هر روز بیشتر از قبل ، هر صبح ، صمیمی تر از گذشته...
یک جمله ای توی یکی از کانالای تلگرام پیدا کردم از یه نفر که نمیشناختمش و هنوزم البته نمیشناسمش!مضمون جمله دقیقا موازی و هماهنگ با چند تا نوشته ی قبلی وبلاگ هست که از دکتر علی شریعتی نوشته بودم در مقایسه ی «عشق» و «دوست داشتن»!
جناب «ایوان تورگینیف» می فرمایند:
تو از من می خواهی عاشق باشم
من از تو می خواهم دوستم داشته باشی
تو می خواهی مرا در قفس کنی
من می خواهم با تو پرواز کنم
این تفاوت عشق و دوست داشتن است...
نمی خواستم بنویسم...نمی دانم چه شد که همین طور آمدم و بلاگ اسکای را باز کردم و دلم یک هو هوای نوشتن کرد...دلی که هوای باریدن دارد...
بعضی وقت ها هست که همه دور هم جمع اند...می خندند...کیف می کنند...ولی یک نفر ، بی آنکه کسی بفهمد ، بی آنکه کسی ببیندش، در گوشه ای ایستاده و پوزخند می زند...زیر لب می گوید : می دانم چطور شادی تان را به هم بزنم!...
دیشب بابابزرگ علیرضا فوت کرد...یاد هفته ی پیش افتادم که با علیرضا رفته بودیم حرم...می خندیدیم...چه لذتی داشت...چه کسی می دانست این اتفاق می افتد؟امشب که خبرش را داد، می دانستم چه حالی دارد...که خودم آن را چشیده ام...مزه اش تلخ تر از زهر...تلخ تر از زهر...
یاد سه و نیم سال قبل افتادم...شب هجدهم ماه رمضان بود...از قرآن دوره برگشتیم...بازی پرسپولیس را نگاه کردم...داد و فریاد و آخرش هم خوشحالی...ساعت دو شد...همه مان روی بهارخواب دراز کشیده بودیم...بیدار بودیم و در انتظار رسیدن موعد سحری...که تلفن زنگ زد...آخ که چقدر از تلفن زدن های نیمه شب می ترسم...انگار همه ی شان ، بدون استثناء ، میخواهند یک خبر بد ، نه ، فوق العاده بد را به گوش آدم برسانند...گفتند باباحاجی حالش خوب نیست...و در عرض یک دقیقه که نه ، یک ثانیه ، تمام آرامش خانواده ی مان به هم خورد...
«و او پرید...
بی هیچ واژه ای»
از همان زمان ، می ترسم از این غم هایی که قبلش، آدم در نهایت لذت بردن است...نه که از لذت بترسم،از غم بعد از آن می ترسم که انسان را نابود می کند...انسان را بی اعتماد می کند به هرچه خندیدن است...
امروز وقتی کلاس پاتو عملی تموم شد با محمد راه افتادیم سمت ایستگاه مترو قایم...چند متر مونده به ایستگاه دو تا خانم ۴۵-۵۰ ساله دیدیم که توی هوای سرد نشسته بودن رو یه نیمکت و با لذت داشتن چایی می نوشیدن...فلاسک چای شون هم روی نیمکت بود...اون قدر کیف کردم که تا چند دقیقه با محمد درباره مزایای چای نوشیدن در کنار یار ( و نیز یاران!) صحبت کردیم!
خیلی وقته توی سرما چای نخوردم...
خیلی دلم می خواد کنار یه هم صحبت ، یه هم دل بشینم...با آرامش یه چای مشتی بزنم به بدن!
یه جا هست که فاضل میگه:
چای می نوشم که با غفلت فراموشت کنم
چای می نوشم ولی از اشک فنجان پر شده است...