نسیم کوهسار

اینجا ، صفحه ایست برای نوشتن حرف هایی که گاه ، درون ذهن آدم ورجه وورجه می کنند! و برای نوشتن حرف هایی که هیچ گاه ، بر زبان نیاورده ایم!

نسیم کوهسار

اینجا ، صفحه ایست برای نوشتن حرف هایی که گاه ، درون ذهن آدم ورجه وورجه می کنند! و برای نوشتن حرف هایی که هیچ گاه ، بر زبان نیاورده ایم!

برف...

نزدیک ظهربود که بیدار شدم...تا بیرون را نگاه کردم شوکه شدم! پنج شش سانتی متر برف روی زمین بود و هنوز هم میبارید!آن قدر قشنگ بود که دوست داشتم زمان متوقف شود و همان جا کنار پنجره بنشینم و بیرون را نگاه کنم...

ناگهان ، حجم عظیمی از غم ، بر دلم نشست...به همان دلایلی که سال قبل ، دقیقا همین موقع سال که برف هم آمده بود بر دلم نشسته بود...اما این بار خیلی چیزها فرق می کرد...خیلی چیزها...یک سال بزرگ تر شده بودم...به اندازه ی دوازده ماه فرسوده تر...اندازه ی سیصد و شصت و پنج روز غمگین تر...و دلم به اندازه ی یک قرن ، پریشان تر و آشفته تر...

یک هو دلم  هوس کرد که بروم حرم...کوله ام ـ که تهی بود از امید ـ بر دوش...شال و کلاه کردم و پا در راه گذاشتم...با مترو بیشتر راه را رفتم و بعد هم سوار بی آر تی مسیر حرم...دو تا سرباز دیدم...بلوچستانی...با همان صفا و دلارامی و با همان لباس های محلی...دلشان هوای دریا کرده بود...گفتند هفته ی دیگر تمام می شود و میروند دریا...و من یاد تو افتادم...چه سخت است دور بودن...چه سخت است نبودن...

رسیدم به حرم...زیارتی و دل دل کردن با امام مهربانی و چند خط قرآنی ـ همان که همیشه می خوانم...ـ و بعد چرخی در گوهرشاد و عکس گرفتنی...دقیق دقیق از بنای ساختمانش پانصد و نود و هشت سال می گذرد و هنوز ، زیباتر از همیشه  ، شاداب تر ، سرزنده تر ، امید می پراکند و شادی و لطافت...

از مسوولی محل کتابخانه ی گوهرشاد را پرسیدم...با مهربانی نشانم داد ...از رشته و دانشگاه و اصالتم پرسید... و سر آخر تشکری و خداحافظی...

وارد کتابخانه که شدم مسوولش گفت باید عضو باشم...دل کندم...گفت حالا این دفعه را اشکال ندارد...دلم غنج رفت! رفتم داخل ...خلوت بود...چند کلمه ای درس خواندم...و بین درس خواندن هم کتاب هایی که داخل قفسه ها بود را نگاهی می انداختم...منتهی الآمال...علی ، صدای عدالت انسانی و بالاخره گوشه ای از کتابخانه جایی را یافتم که پر بود از کتاب شعر...و چه کتاب هایی...دیوان شمس...غزلیات سعدی...کلیات صایب...و هر کدام دریایی ...هر کدام جنگلی ...هر کدام لاله زاری...

سعدی می گفت:

خواهی به لطفم گو:بخوان!خواهی به قهرم گو:بران!            

  طوعا و کرها  بنده ام ، ناچار فرمان می برم!


درمان درد عاشقان صبر است و من دیوانه ام          

     نه درد ساکن می شود ، نه ره به درمان می برم...


فصیحی هروی می گفت:

خنده می بینی ولی از گریه ی دل غافلی             

    خانه ی ما اندرون ابر است و بیرون آفتاب...


هزار بار قسم خورده ام که نام تو را         

به لب نیاورم اما قسم به نام تو بود!


یا صایب می گفت:

دیدن گل از قفس ، بار است بر مرغ چمن       

رخنه ی زندان کند دلگیرتر ، محبوس را


خواندم و خواندم و بعد باز زیارتی و نمازی و آخر سر بازگشتی ...و مسیری که برف بود و سرما و تنهایی و تنهایی و تنهایی...

فیدل کاسترو

فیدل کاسترو ، آزادی خواهی که خود سد راه آزادی شد!

فیدل کاسترو را شاید بتوان نمونه ی بارز آزادی خواه بودن و ضد آزادی بودن در سال های اخیر دانست،کسی که بر ضد امپریالیسم و برای نیل به آزادی سیاسی انقلاب کرد و پس از رسیدن به مسند قدرت ، هم پیمان امپریالیسمی دیگر شد و آرام آرام در مسیر دیکتاتوری قرار گرفت!

انسان ها همیشه به اسطوره سازی علاقه داشته اند ، دارند و خواهند داشت ، تنها شدت آن در افراد و اعصار مختلف ، متفاوت است.اسطوره سازی از آزادی خواهان و انقلابیونی چون کاسترو نیز جای تعجب ندارد اما تنها در صورتی امکان پذیر است که تنها به یک بعد از زندگی وی بپردازیم(که همان مبارزه ی وی با امپریالیسم غرب بود) و از باقی رفتارها و عملکردهای او چشم پوشی کنیم.حال آنکه کاسترو نیز چون تمام سیاست مداران گذشته و حال ، دارای نقاط ضعف و قوت بسیاری بوده است که بعد شخصیتی و رفتاری وی را شکل می داده است!شاید بزرگ ترین جنبه ی مثبت زندگی کاسترو ، تلاش برای رسیدن به آزادی و رهایی از حکومت دیکتاتوری باتیستا ، دیکتاتور وقت کوبا بود ، چه اینکه وی مانند تمام رهبران انقلاب های دنیا ، اهداف بلندپروازانه و والایی برای جامعه ی خویش در نظر گرفته بود و آرمان شهری رویایی برای طرفدارانش مجسم می کرد.حال آنکه پس از پیروزی انقلاب کوبا ، اتفاقات دیگری در عرصه ی سیاسی رخ داد!

کاسترو که خود با شعار مبارزه با امپریالیسم به عرصه ی سیاست وارد شده بود ، خود واسطه ای شد برای رهایی از نفوذ یک امپریالیسم و قرار گرفتن زیر سلطه ی یک نظام امپریالیستی دیگر، با عقاید  و سیاست هایی مختلف ، لیکن با اهداف نهایی مشابه امپریالیسم اول!

آزادی واژه ای بود که کاسترو برای آن مبارزه کرد اما اجازه نداد دیگران برای آن تلاش کنند!سرکوب مخالفان در اوایل قرن بیست و یکم دلیلی واضح برای اثبات آن بود که فیدل ، در مسیر دیکتاتوری قرار گرفته است!هر چند از سال های قبل از آن و با طولانی تر شدن سال های حکومت وی ، این نکته کاملا واضح بود ! و این دیکتاتوری زمانی به حد اعلای خود رسید که وی ، برادر خود را به عنوان جانشین خود معرفی کرد و حق هرگونه انتخاب را از مردم سرزمینش دریغ کرد.

کشور کوبا در طول سال های طولانی حکومت وی ، هرچند در برخی عرصه ها مانند بهداشت پیشرفت شگرفی داشت لیکن در اقتصاد و آزادی سیاسی پسرفت محسوسی داشت ، آن هم در حالی که شخص کاسترو ، به دور از چشم مردم سرزمینش ، در جزیره ی خصوصی خود مشغول خوش گذرانی بود!دور از چشم مردمی که بر اثر تحریم ها و اقتصاد ضعیف کشور ، به سختی گذران عمر می کردند!

درس بزرگی که می شود از کاسترو و دیگر رهبران انقلابی مانند او گرفت این است که هرگاه قدرت در اختیار فردی قرار گرفت که ظرفیت وجودی اش گنجایش آن را نداشت ، خود به خود به سمت دیکتاتوری منحرف خواهد شد ، خواه آن حاکم ، کمونیستی انقلابی باشد  ، مانند فیدل آلخاندرو کاسترو ، یا انقلابی مسلمانی چون معمر قذافی ، یا هر فرد دیگری با هر دین و مذهب و اعتقادی! که دست یابی به قدرت چون راه رفتن بر باریکه مویی ست که هر گونه اشتباهی می تواند فرد را به سمت سقوط یا دیکتاتوری پرتاب کند!


#محمدـمرادی


رفیق

امروز کلا داغونم و پریشون...

پریشب یکی از دوستام تصادف کرد و به رحمت خدا رفت...چند ساعت قبل رفتنش دیده بودمش و سلام و احوال پرسی  کرده بودیم و بعد چند ساعت...

اسمش علی بود...قرار بود دیروز با نوید برن خونه که این اتفاق افتاد...نوید بنده خدا خرد شد زیر بار این اتفاق...بقیه ی دوستام هم همین طور...

امروز رفتم مراسمش...کلی از دوستام بودن و کمک می کردن...خیلی سخت بود که بری به مراسم دوستی که تا چند روز قبل بین بچه ها بوده و ...

بعد هم رفتیم حرم برای تشییع ... خیلی سخت بود ...خیلی تلخ و غم انگیز بود...چقدر بچه ها گریه می کردن...چقدر سخت بود لحظه ای که نماز خوندیم براش...

خیلی سخت بود امروز واقعا...

تا قبل از این همیشه مردن رو نزدیک به خودم احساس می کردم و از این به بعد نزدیک تر...

و چه خوب است نبودن...!

سرما

دیشب با علیرضا که صحبت می کردیم یهویی یاد بچگی ها افتادیم! یاد زمستونا ...یاد کرسی...یاد دور هم بودنا...

یادمه بچه تر که بودم(بچه تر چون هنوز هم بچه ام!) وقتی می رفتم خونه ی باباحاجی خدابیامرز ، می نشستم زیر کرسی گرم و باصفایی که همیشه مهمون خونه شون بود...چقدر کیف می داد از بیرون که سوز و سرماش آدم رو مچاله می کرد می اومدی توی خونه و یک راست می رفتی زیر لحافی که اون قدر سنگین بود که زیر سنگینیش له می شدی!

موقعی که می خواستی بخوابی ، همیشه یک طرف بدنت رو به اون بخاری برقی ای بود که زیر کرسی روشن بود ! برای همین اون سمت بدنت همیشه کباب می شد ! اون وقت باید نیم غلت می زدی و طرف دیگه رو می آوردی نزدیک بخاری!

بابا مامان می گفتن وقتی دو سه ساله بودم ، صبحا من رو می گذاشتن پیش بی بی حاجی و باباحاجی  و خودشون می رفتن مدرسه ! ظهر که از سر کار برمی گشتن من مثل خرس هنوز خواب بودم! الان هم وقتی یاد کرسی می افتم حسرت اون خواب های عمیق رو می برم که چقدر راحت و بی خیال بود واقعا!

یه زمانایی بود که همه ی عموها و عمه ها خونه ی باباحاجی جمع می شدن...مثل شب شام غریبان که عمو از مشهد می اومد و ما هم می رفتیم نظام آباد برای مراسما...وقتی عزاداری تموم می شد همه جمع می شدیم خونه ی باباحاجی و بزرگترا می نشستن زیر کرسی و اگه جایی می موند هم می رسید به ما بچه ها که کم هم نبودیم! بدترین سمت کرسی هم سمتی بود که کنار دیوارنبود!چون نمی شد تکیه کرد و حتی خوابیدن توی اون ضلع هم بدرد نمی خورد! همه جمع می شدیم و صحبت می کردیم ...

چقدر سریع گذشت...

چقدر سریع...

از اون زمان تا حالا خیلی اتفاقا افتاده...

بی بی حاجی رفته

باباحاجی رفته

خیلی از نوه ها عروس دوماد شدن...

عمرمون گذشته...

یادش بخیر ...هییعییی...

حرف دل ما !

دیروز چرخی زدم در میان غزلیات  وحشی بافقی ...به غزلی برخوردم که بسیار زیبا بود و دلنشین...


از تو همین تواضع عامی مرا بس است

در هفته ای جواب سلامی مرا بس است


نی صدر وصل خواهم و نی پیشگاه قرب

همراهی تو یک دو سه گامی مرا بس است


بیهوده گرد عرصه ی جولانگه توام

گاهی کرشمه ای و خرامی مرا بس است


غمخانه ای نمی طلبم از شراب وصل

یک قطره ی بازمانده ی جامی مرا بس است


وحشی مگو ، بگو سگ کو ، بلکه خاک راه

یعنی ز تو  نوازش مامی مرا بس است!


وحشی بافقی!

سرماخوردگی

سرماخوردگی شاید در مقایسه با بقیه ی بیماری ها چیزی به نظر نیاد ولی بعد که می گیریش می فهمی که نه بابا خیلی هم موجود عجیب و سرسختیه!

یادمه سال دوم دبیرستان بودم ...یه گلودرد چرکی خیلی خیلی شدید گرفتم! و از اون جایی که از دکتر (مجاز از آمپول) شدیدا می ترسیدم و می ترسم سعی کردم با جوشونده و داروهایی که دم دست بود درمانش کنم...هرچی هم بابا و مامان می گفتن بیا ببریمت دکتر زیر بار نمی رفتم...اصلا داغووون داغون!

بالاخره بعد یه مدت که دیگه به مرز مردن در راه فوبیای آمپول رسیده بودم راضی شدم برم دکتر...یعنی چاره ی دیگه ای برای زنده موندن نداشتم! با بابا رفتیم داخل مطب ...یه خانم دکتری بود که الان فامیلش رو یادم رفته! گلوم رو که معاینه کرد گفت : یه نفر دیگه هم این طوری ویزیت کردم چند روز قبل! این حرف بیشتر از این که امیدوارکننده باشه بیشتر ته دل ما رو خالی کرد...چون معلوم بود که از بین اون همه بیماری که ایشون ویزیت کرده فقط و فقط یه نفرشون این شکلی بوده!

خلاصه خانم دکتر دو تا آمپول پنی سیلین برای ما نوشت و ما دست از پا درازتر از مطب خارج شدیم و یه تست پنی سیلین دادیم و دو تا آمپول رو هم زدیم!

ولی چی بگم که گلودرد اون قدر شدید بود که اون دو تا آمپول کفایت نکرد! بعد چند روز دوباره برگشتیم و گفتیم دستم به دامنت یه کاری بکن که قشنگ داریم به فنا میریم! خانم دکتر فرمودند باید بستری بشی! بهش گفتم امتحان نوبت اول هندسه دارم! گفتم پس شیش تا آمپول می نویسم! شیش تا سفتراکس!یکی صبح ، یکی شب ، به مدت سه روز!

با چشم هایی  گریان و قلبی مملو از درد و پشیمانی و خاطری آکنده از بیزاری از دنیا و مافیها ، هر روز دو بار روی تخت به شکم دراز می کشیدم و سرنگی در ناحیه ی گلوتآل نوش جان می کردم و با فریاد و درد بسیار همراه با لعن و نفرین بر تبار خبیثه ی بیماری سرماخوردگی ، لنگ لنگ کنان مطب را ترک می کردم!

پنج تا از آمپول ها رو که زدم حالم اومد سرجاش و دیگه برای شیشمین تزریق نرفتم مطب! البته اگه هم می رفتم دیگه پرستار بزرگوار به واسطه ی کبودی اثرات تزریقات سابق محلی رو برای زدن سرنگ پیدا نمی کرد!


الان هم که چند روز مونده به میانترم انگل شناسی سرماخوردگی بر جسم  و جان مان مستولی گشته است و توانایی اجرای هرگونه فعالیت مفید در راستای درس خواندن از ما سلب کرده است!




باغ انار...

خوش باش دل ای دل پس از آن چله نشینی 

افتاده سر و کار تو با ماه جبینی


در سیر الی الله به دنبال تو بودیم

ای گنج روانی که عیان روی زمینی


در خلق تو آمیخته شد آینه با آب

حیف است که با هرکس  و ناکس بنشینی


تمثیل غم عشق تو با قلب ظریفم

یک باغ انار است  و یکی کاسه ی چینی


لبخند تو با اخم تو زیباست که چون سیب

شیرینی و با ترشی دلخواه عجینی


دلواپس آنم که مبادا بدرخشد

در حلقه ی صاحب نظران چون تو نگینی


هنگام قنوت آمد و ما دست فشاندیم

آن جا که تو پیش نظر آیی چه یقینی


حالی ست مرا بر اثر مرحمت دوست 

چون خلسه ی انگور پس از چله نشینی


علیرضا بدیع

می شوند از سرد مهری دوستان از هم جدا
برگها را می کند باد خزان از هم جدا

قطره شد سیلاب و واصل شد به دریای محیط
تا به کی باشید ای بی غیرتان از هم جدا

گر دو بی نسبت به هم صد سال باشند آشنا
می کند بی نسبتی در یک زمان از هم جدا

در نگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگر
تا به هم پیوست، شد تیر و کمان از هم جدا

می پذیرد چون گلاب از کوره رنگ اتحاد
گر چه باشد برگ برگ گلستان از هم جدا

تا ترا از دور دیدم، رفت عقل و هوش من
می شود نزدیک منزل کاروان از هم جدا

تا چو زنبور عسل در چشم هم شیرین شوند
به که باشد خانه های دوستان از هم جدا

در خموشی حرفهای مختلف یک نقطه اند
می کند این جمع را تیغ زبان از هم جدا

پیش ارباب بصیرت گفتگوی عشق و عقل
هست چون بیداری و خواب گران از هم جدا

گر چه در صحبت قسم ها بر سر هم می خورند
خون خود را می خورند این دوستان از هم جدا

نیست ممکن آشنایان را جدا کردن ز هم
می کند بیگانگان را آسمان از هم جدا

لفظ و معنی را به تیغ از یکدگر نتوان برید
کیست صائب تا کند جانان و جان از هم جدا؟

#صایب تبریزی

پ.ن: تا تو را از دور دیدم رفت عقل و هوش من
می شود نزدیک منزل کاروان از هم جدا...
قشنگه ...مگه نه؟!

مهر

انگار همین دیروز بود که مهر شروع شد...آمد ...یواش یواش قدم زد توی کوچه ها و خیابان ها و پارک ها و چهار پنج تا برگ را دلداده ی خودش کرد و به اتاق هایمان سرکی کشید و لباس های گرم را اندک اندک از گنجه ها بیرون آورد و هیزم ها را دسته دسته کرد و قلاب انداخت و خورشید را کمی پایین تر کشید و  ابرها را هل داد سمت شهر و بعد نشست و ظرف انار و سیب و نارنگی را گذاشت وسط  و کتاب و دفتر مشق بچه ها را گذاشت جلویشان و شروع کرد به سرمشق دادن آ و ب و دال و ...  کمی که حوصله اش سر رفت با خودش گفت بگذار کمی هم سر به سر بقیه بگذارم...لباس آدم ها را پوشید و بعد گشت و گشت و گشت و به اقتضای لباسی که پوشیده بود رفت دم  دل آدمی که عاشق صاحب لباس بود...در زد و وارد شد و همان طور چرخی زد و بیرون آمد...همه  را هوایی کرد و خندید و خندید و خندید از این که همه ی زحمت های آدم ها را ، برای فراموش کردن ، برای دفن کردن خیلی چیزها بر باد داده است!خندید و باز دوباره نشست پای انار و سیب و هی خندید و هی خندید  و هی خندید...بعد هم پا شد ...شال و کلاه کرد ...راه افتاد و رفت تا دوباره سال دیگر بیاید...بیاید و آدم ها را یاد خیلی ها بیاندازد...یاد خیلی چیزها...


پ.ن ۱ : دعا کنید برای پدربزرگ یکی از دوستانم...

پ.ن ۲: گفتم شال و کلاه...به یاد کودکانی باشیم که این روزها دست هایشان از سرما کرخت می شود و صورت هایشان سرخ...کودکان کار...

پ.ن ۳: آبان تان مبارک...


کاروان عروس


چقدر عکس قشنگیه ...

حال آدمو خوب می کنه...امیدوارت می کنه ...لبخند رو میاره روی لبای آدم...عروس دریایی و ماهی های لابلای لباس عروسش اون قدر زیبا و رویایی توی تصویر افتادن که حرف نداره...!


پ ن : عروس دریایی یال شیری هستند ایشون!بزرگ ترین گونه ی عروس های دریایی  که قطرش به ۲ متر و طولش به ۱۵ متر هم میرسه بعضی وقتا...


پ ن ۲: تصویر بالا برنده ی جایزه ی عکاسی حیات وحش بریتانیا شده...عکاسش هم جورج استویل هستش...توی مجله  ی دانستنیهای شماره ی ۵ مهر ۹۵ دیدمش ...اون قدر قشنگ بود که پوسترش رو به دیوار اتاقم چسبوندم...!اصلا جگر آدمو حال میاره!


پ ن ۳ : مجله ی دانستنیها جزو بهترین مجله هایی هست که تاحالا خوندم...شایدم بهترینشون...از پنج سال پیش که باهاش آشنا شدم هر دفعه کلی مطلب جدید یاد می گیرم و کلی کیف می کنم از خوندنش...حتما امتحانش کنید!


پ ن ۴ : اگه تصویر رو نتونستین ببینین نسخه ی باکیفیت ترش توی کانال مجله ی دانستنیها هست ...آدرسش هم اینه:@danestanihamag

روباه و شازده کوچولو!

روباه : تو آن سیاره شکارچی هم هست؟

شازده کوچولو : نه!

روباه : محشر است! مرغ و ماکیان چطور؟

شازده کوچولو : نه!

روباه آه کشان گفت : همیشه ی خدا یک پای بساط لنگ است !

اما پی حرفش را گرفت و گفت : زندگی یک نواختی دارم. من مرغ ها را شکار می کنم ، آدم ها مرا . همه ی مرغ ها عین همند همه ی آدم ها هم عین هم اند!این وضع یک خرده خلقم را تنگ می کند.اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگی ام را چراغان کرده باشی.آن وقت صدای پایی را میشناسم که با هر صدای پای دیگری فرق می کند: صدای پای دیگران مرا وادار می کند تو هفت سوراخ قایم بشوم اما صدای پای تو مثل نغمه ای مرا از لانه ام می کشد بیرون. تازه ، نگاه کن آن جا گندمزار را می بینی؟برای من که نان نمی خورم گندم چیز بی فایده یی است.پس گندم زار هم مرا به یاد چیزی نمی اندازد.اسباب تاسف است.اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر می شود!گندم که طلایی رنگ است مرا به یاد تو می اندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار می پیچد دوست خواهم داشت...


شازده کوچولو

آنتوان دوسنت اگزوپری


پ.ن : چقدر عالیه این شازده کوچولو... اگزوپری چقدر قشنگ حرف زده توی این تکه از کتاب...اون قدر قشنگ که اگه کسی بگه حاصل این چند سال عمرت چیه همین تیکه رو براش بخونم!


پ.ن ۲: سعی کنید هر چند وقت یک بار این کتاب رو دوباره بخونید!دو سه بار صوتیش رو گوش دادم و یکی دو بار هم خود کتاب رو خوندم...خیلی عالیه اصن... 

آزادی...

آنگاه یکی از سخنوران شهر او را گفت: بر ما از آزادی بخوان.

و او چنین فرمود:

به آستان فراخ دروازه ی این شهر و در حصار تنگ دیوارهای خانه ی تان خود به چشم دیده ام ، که بر خاک افتاده اید و آزادی خود سجده می کنید و می پرستید.

هم به سان بردگانی که سر به درگاه ستمگری سایند و به تکریم ، ثنای او گویند که بر جانشان ستیزد و خون شان بریزد.

من آزاد ترین مردمان  را دیده ام ، نشسته در خلوت محراب یا ایستاده در صلابت شاه نشین قصر ، که آزادی شان را چونان یوغی بر گردن نهاده اند و چون دستبندی بر دست.

و مرا به درد ، خون می رود از دل که نیک می دانم آزادی هم بدان هنگام فرا چنگ آید که چون آرمانی به دل نشیند و در دست اراده ی آدمی چون شمشیری فراز شود.

شما به کمال آزادید آنگاه که درنگ کنید تا نام آزادی بگویید و ماننده ی مقصدی مقدس ، سخن از او برانید.

و آزادید آن زمان که روزهایتان عاری از اندیشه نباشد و شب هایتان خالی از اراده و درد.

و باز آزاده تر آن روز که این همه ، زندگی را از هر سوی  در بند گرفته باشند و احاطه کرده باشند ، لیکن شما برهنه  و بی لجام ، پا فراکشیده   و فراز شوید و بر آینده.

و از شبان و روزان خویش چگونه بر شوید  ، مگر که سلسله ها بگسلید ، آن زنجیر ها که در پگاه خام ادراک ، بر بلوغ اندیشه های سترگ نیمروزی عمر خویش نهادید.

و زنهار! آنچه آزادی نام دهید ، خود سخت ترین زنجیر باشد ، گرچه حلقه هایش در پرتوی خورشید بدرخشند ، و برق آن چشم هاتان خیره کند.

درد است نقابی سنگین بر چهره ی جان و حجابی ضخیم بر خویشتن خویش ، و آزادی  آن است که این حجاب بدرید و آن نقاب برگیرید.

اگر تصویر شوم تقدیر است که می بایدتان شست ، یا قضای ناروای محتوم ، باری ، سیاهی فرمانی است که به دست خویش بر پیشانی خود نگاشته اید.

و نابودی آن میسر نشود اگر تمامی اوراق کتابهای قانون به شعله های سرکش آتش بسوزید ، و ذهن تمامی دادرسان شهر به دریایی آب زلال بشویید.

به سرنگونی این سلطان ستمگر اگر بنا دارید ، باریک بنگرید ، آنچه باید نخست فرو پاشید ، بنیاد اورنگ اوست که با درون شما برپای کرده است.

آری هیچ ستمکاری به سرفرازان و آزادگان حکومت نکند الا که آنان در جان خویش ، پنهان به شولای آزادی ، ستمکار باشند ، یا به سرفرازی خود شرمسار.

در سینه اگر سوز غمی ، در ذهن اگر وسواس اندیشه ای که فرو بایدش فکند ، همه اندوه و گمان ، سودایی ست که خود برگزیده اید نه تحمیل تقدیر.

و باز چون هراسی به دل نشیند و آهنگ نابودی آن کنید ، همه وحشت و وهم را ریشه در روح است و جای در جان و نه با اختیار دست های آن که می ترسد.

و دیگر سخن  این است که این همه نقش خیال اند ، در امتداد هستی انسان : آن را که مشتاقید و آن را که دل اندر اوی ، آن که عزیز است و آن که مذموم ، آنچه به آرزو طلب کنید و آنچه که بیزار به دور افکنید . و اینان نیمی به هم آغشته اند و نیم دور ، اما جدایی شان نباشد ، و همانند سایه و نور در وادی عمرتان گذر کنند ، به تداوم پیوندی پایدار.

و چون سایه ای رنگ بازد و نابود شود ، گام های نور درنگ کنند و خود سایه شوند روشنایی دیگری را.

و اینچنین است آزادی شما ، که چون پایبند خود واگذارد ، آزادی برتری را زنجیر اسارت شود.



پیامبر

جبران خلیل جبران


پ ن: چقدر خوبه این کتاب پیامبر...


مثل آدمی شده‌ام که آتش گرفته،
اگر بایستد،
می‌سوزد،
اگر بدود،
بیشتر می‌سوزد...

علیرضا روشن

پ ن : چقدر مزخرف و مسخره اس این ثانیه ها و لحظه هایی که دلت می خواد بنویسی و هیچ چیزی نمی تونی بنویسی!

شادی و غم...

آنگاه زنی ندا در داد که :
با ما از شادی و غم بگو
و او پاسخ داد:
شادمانی ، چهره ی بی نقاب اندوه است به معیار دل ،
و آوای خنده از همان چاه بر شود که بسیاری ایام ، لبریز اشک باشد . 
و چگونه غیر این تواند بود؟
در خراش تیغ غم بر پیکر هستی آدمی آیینی است ، آنکه شکافی عمیق تر تحمل کند ، پیمانه ی شادمانیش فراخ تر شود،
نه مگر پیاله ای که شراب گوارای خویش در آن جای دهید ، سوخته جانی باشد ، باز آمده از کوره ی سفالگران؟
و نغمه ی آن عود که جان را تسلا دهد ، از اندام چوبی برآید که به نیش تیغی تهی شده باشد؟
به لحظه های شادمانی و سرخوشی ، در اعماق قلب خویش نظاره کنید تا که باز یابید ، آنچه امروز شما را مسرور دارد ، آری همان است که پیشتر ، زهر غمی جانکاه به کامتان ریخته باشد.
و در تداوم سیاه تلخکامی باز نگرید تا ببینید که اشک در مصیبت آن می افشانید که روزگاری سرچشمه ی شادمانی بوده است.
در میان شما جمعی بر آنند که گستره ی اندوه ، عظیم تر از شادمانی باشد ، و گروهی در فراخنای مسرت ، عظمتی گسترده تر یابند.
اما من اکنون با شما می گویم ، این دو را از یکدیگر جدایی نیست . اینان همواره دوشادوش سفر کنند و در آن هنگام که یکی بر سفره ی شما نشسته باشد دیگری در رختخوابتان آرمیده است.
شما پیوسته چون ترازویید بی تکلیف در میانه ی اندوه و نشاط.
و تنها آن زمانی سکون تعادل پدیدار شود که از هر چه هست تهی شوید.
پس خزانه دار گیتی آنگاه که شما را در برگیرد تا سیم و زر خود قیاس کند ، لاجرم کفه ای برآید و کفه ای فرو افتد ، تا کدام شادی باشد و کدام غم.

پیامبر
جبران خلیل جبران

پ ن : جمعه بازار کتاب ...جوانی بود چند سالی از من بزرگ تر...لابلای کتاب هایش همین کتاب پیامبر بود...نشانم داد...خانم میانسالی گفت:ارزش دارد نه یک بار که چندین بار بخوانی اش...
به حرف های آن دو نفر رسیده ام الان!