یه سری تجربیات هست که به ظاهر کوچیک و غیرقابل توجه هستن ولی میتونن لااقل یه مقدار باعث بشن که موقع انتخاب کردن ، درست بتونیم انتخاب کنیم که بعدا پشیمون نشیم...!این جا مینویسم شون و توی دسته بندی تجربیات ، میذارمشون تا همه شون یه جا جمع باشن!
۱. شیر استریلیزه ی دومینو(از این پاکت مقوایی ها) به شدت از نظر من مزخرفه...شیر کاله بهتره به نظرم
۲.پیراشکی رضوی چربه یه مقدار و زیادم خوشمزه نیست...اشترودل ش بهتره...
۳.دمنوش میکس کافی شاپ کافینو بدمزه اس...یه طعم ترش غیرقابل قبولی داره که نمیتونم تحمل ش کنم!!
۴.موقع ترک کردن یه محیط ، حتما همه چی رو چک کنیم که چیزی یادمون نرفته باشه!(دیروز جزوه ها و کلاسورم رو کلا توی راهروی اعصاب بیمارستان قائم جا گذاشته بودم!!اگه جای دیگه ای بود الان قطعا باید با خاطراتش زندگی می کردم!!)
۵.دستکش هاتون رو هیچ وقت توی جیب کاپشن تون نذارید ، مگه این که جیب هاش زیپ داشته باشه و ببندینشون ...وگرنه که به احتمال زیاد می افتن بیرون و فوقع ما وقع!
۶.هیچ وقت توی زمستون به این بهانه که هوا یه مقدار گرم شده و این حرفها ، کاپشن تون رو در نیارید ، یا این که مثلا بگید شال و دستکش و کلاه امروز نیاز نیست و این حرف ها! زمستون این چیز ها حالیش نیس!(جمعه زیپ کاپشنم رو نبستم و الان ۴ روزه که احساس سرماخوردگی خفیف می کنم!)
آقا اسحاق احتمال زیاد فردا مرخص بشه...و خوب ، طبیعتا باید خوشحال باشم از این که دوباره حالش داره خوب میشه...
خیلی خوش اخلاق و خوش برخورد بود...
ماریوس:
-آیا باز هم به لوکزامبورگ می آید؟
-نه آقا
-در آن کلیسا است که برای شنیدن قداس می آید;مگر نه؟
-دیگر بدانجا هم نمی آید
-باز هم در همان خانه منزل دارد؟
-نه تغییر منزل داده
-پس کجا منزل کرده؟
-به کسی نگفته
چه چیز ناگواری است که آدمی آدرس جان خود را نداند!
بینوایان
۲۶ فوریه زادروز ویکتور هوگو
دیروز تومور مغزی آقا اسحاق رو که باعث شده بود دچار تشنج های مکرر بشه رو عمل کردن...آقا اسحاق ، بیمار تخت شماره ی ۷ بود که من مسؤول شرح حال گرفتنش بودم...قبل از این که برای عمل بره ، دیدمش ولی نرفتم جلو ...یه جاهایی ته دلم ، دعا کردم که این آخرین باری نباشه که می بینمش...امروز که رفتم بخش ، رفتم که ببینم برگشته یا نه...که دیدم با پیشانی پانسمان شده دراز کشیده روی تخت...خوشحال شدم که بازم میدیدمش...
خانم ش رو دیگه شاید هیچ وقت نبینمش و نفهمم تشخیص بیماری ش چی بوده...بیمار تخت ۲۳ که یک هفته ازش شرح حال گرفتم و معاینه انجام دادم و یکی از تشخیص افتراقی هاش MSبود ۴۱ سالش بود و حدود یک هفته بود که بستری شده بود...و الان نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت از رفتنش ، خوشحال از این که شاید خوب شده باشه و مرخص شده باشه ، و درمان از این که شاید واقعا نتونستن تشخیص درستی بدن و مرخص شده و رفته ...
بازم بارون بارید و هوا ، عطر بهار گرفت...خدا رو شکر این چند روز هوا و آسمون خیلی خوب بود...رفتم قدم زدم امشب هم...
وای باران باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سر بی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست
حمید مصدق
امروز عصر دو تا کتاب از کتابخونه ی مسجد دانشگاه گرفتم...یکی ش ، «نان سال های جوانی» هاینریش بل و دومی ش ، «یک گل سرخ برای امیلی» از ویلیام فاکنر...البته قبل از اون باید پیرمرد و دریای همینگوی رو تموم کنم! نمیدونم چرا این قدر تموم کردن این کتاب داره طول میکشه!فردا میشه یه هفته که شروعش کردم ، در حالی که ۱۱۰ صفحه هم بیشتر نیست کتابش فک کنم!!
قبلا توی انتخاب کتاب خیلی وسواس داشتم ، همه اش فکر می کردم که این کتاب یا اون کتاب ...۵-۶ ماهی هست(بعد از انتخاب خانواده ی تیبو) که یهو دست می برم یه کتاب برمیدارم و امانت می گیرم...
این قضیه ی انتخاب هم دردسری شده برای من ، مثال بارزش همین گوشی پزشکی خریدن ، تا چند وقت قبل ، بین لیتمن و زنیت مد و ام دی اف ، مردد بودم ، تا اینکه بالاخره دلم رو زدم به دریا و تصمیم ام رو گرفتم که ام دی اف بخرم! هم گوشی خوبیه هم قیمتش مناسب تره به نظرم! و خوب ، عمل کردن به توصیه های رولف دوبلی ، توی کتاب هنر شفاف اندیشیدن اش تا حدودی بهم کمک کرد!کنار گذاشتن وسواس انتخاب و بررسی کردن مزایا و معایب هر انتخاب و در نهایت ، گرفتن یه تصمیم نهایی و خلاص!
امروز به جای بخش اعصاب ، قرار بود بریم برج سپید ، برای کنگره نوروژنتیک!صبح کله سحر پا شدیم رفتیم و یک ساعت هنوز مونده بود به شروع رسمی کنگره!!مثل این بچه دبستانیا که اولین روز مدرسه شونه به خدا!!
دیشب خواب دیدم پرسپولیس در عرض ۴ دقیقه ، یعنی از دقیقه ۹۰ تا ۹۴ ، یه کامبک تمیز زده به السد و بازی ۳-۳ مساوی شده!در این حد یعنی...!
امروز توی کنگره ، وقتی مجری داشت به انگلیسی صحبت می کرد و توضیح میداد ، موقع بردن اسم مَشهَد ، گفت مِشَد !! و ما اونجا کلی خندیدیم و فهمیدیم که واقعا تلفظ واقعی اش هم همونه!
یکی دو هفته ای هست دارم شعرای حافظ رو سریع بررسی می کنم برای نوشتن بیت هاش برای مشاعره...تازه باز می فهمم که چقدر غزل خوب داشته و داره که تاحالا نخوندم و باید بخونمشون...
چرا من سه ساله روی آلبوم یانی قفل کردم!؟؟یعنی دقیقا شده مصداق «دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی » واسه ی من!
ته ته ش میرسم باز به همین آلبوم و Felitsa و The Flame Within ش...!
عشق تو را در زمستان به یاد می آورم
و دعا می کنم باران
در سرزمینی دیگر ببارد
برف
بر شهری دیگر بریزد
و خدا
زمستان را از تقویم خود پاک کند
چگونه خواهم توانست زمستان را
پس از تو تاب آورم نمی دانم...
نزار قبانی
از کتاب «در بندر آبی چشمانت...»
دیشب مشهد ۸ساعت بارون اومد...از ۵عصر تا ۱ شب...تازه ساعتایی که خواب بودم هم یه مقدار فکر کنم بارون اومد...ساعت ۱۱ شال و کلاه کردم و رفتم بیرون ، زیر بارون قدم زدم...همون مسیر همیشگی که اغلب میرم قدم میزنم...از بوستان تا چمن شادی فر ، و بعد از آخر باهنر تا بوستان...قدم زدم و قدم زدم و قدم زدم!
چند ماه بود که زیر بارون قدم نزده بودم...یعنی الان که فکر می کنم ، می بینم توی پاییز و زمستون ، این دومین بارون مشهد هست که من می بینم...بارون قبلی که هم زیاد شدید نبود و فرصت هم نشد برم قدم بزنم...و طبیعتا از بهار تا الان نتونستم برم زیر بارون و راه برم...
بهار داره میرسه...درخت بادوم خونه ی بابابزرگ ، یه هفته قبل تر ، شکوفه کرده بود...کاش دل مام با بهار باز بشه...
من و مهدی ، هم کلاسی دوران دبستان بودیم.خانه ی مهدی ، دو کوچه بالاتر از مدرسه ی مان بود.یک بوته ی گل بنفشه ی پر از گل ، در باغچه ی جلوی خانه ی شان بود که همیشه دوست داشتم سرم را ببرم داخل گل هایش و عطرشان را استشمام کنم ، یا یک قلمه از بوته اش را ببرم و در باغچه ی جلوی خانه مان بکارم ، و هیچوقت این کار را انجام ندادم
چند روز قبل ، از جلوی خانه ی شان گذشتم ، یاد مهدی افتادم که الان نمی دانم کجاست و چه می کند...هنوز دیوار خانه شان را رد نکرده بودم که یاد باغچه ی جلوی خانه و بوته ی بنفشه اش افتادم...تا رسیدم جلوی خانه ی شان ، سرم را چرخاندم ، و به جای باغچه و گل بنفشه ، یک تلّ خاک و پاره آجر دیدم...
این ، خلاصه ی سرگذشت من ، از کودکی تا به امروز بود...
توی این مملکت ، پیشرفت در همه ی ابعاد همیشه بوده ، هست و خواهد بود!
ببینید ، مثلا ما تا چند وقت دیگه از نرم افزار پیام رسان تلگرام ، میتونیم به طور غیرفیلتر و کاملا آزادانه استفاده کنیم ، و این دستاورد خیلی بزرگی در راستای اعطای حقوق شهروندی و آزادی های مدنی هستش ، اصلا هم مهم نیست که قبلا ما میتونستیم آزادانه ازش استفاده کنیم و کل کار و زندگی و تحصیل مون اونجا برقرار بوده و توی این دو هفته ی اخیر بوده که فیلتر شده ، مهم این هست که این حق رو به ما خواهند داد که ازش استفاده کنیم!
یا مثلا ببین ، این خیلی دستاورد بزرگ و جالبی هست که بنزین ، احتمالا فقط در حد ده درصد مثلا گرون بشه!اصلا من خودم به شخصه موافقم که بنزین ، بشه لیتری هزار و صد تومن! بالاخره خیلی بهتر از اینه که مثلا بشه هزار و پونصد تومن ، یا مثلا هزار و چهارصد تومن! حالا این که توی مملکتی هستیم که روی نفت لم داده و این که ماشین هامون همه خیلی شیک و مجلسی ، صدی حداقل شیش هفت تا می سوزونن و این که نرخ حقوق مون با گینه بیسائو و تانزانیا و هزینه های زندگی مون با امارات متحده ی عربی و آلمان و ژاپن مقایسه میشه هم اصلا اصلا مهم نیست! مهم اینه که بنزین به جای هزار و پونصد تومن شدن ، بشه هزار و صد ، تا هم زیاد شیب نداشته باشه توی افزایشش ، هم این که آلودگی هوا رو بتونیم باهاش کنترل کنیم ، هم این که با این صد تومن اضافه اش ، بتونیم همه ی جوونای بیکار رو « بفرستیم سر کار»!
مثل این که چالشی راه انداختن دوستان از یه تیکه و جمله از شعر یا متن با دستخط خودشون !
استاد حسنلو ی عزیز هم ما رو به این چالش دعوت کردن
من متاسفانه نمی تونم با لپ تاب عکس رو اینجا آپلود کنم! باید برین از لینک زیر دانلود کنینش!
بابت کیفیت پایین عکس هم عذرخواهم!
برگ داخل تصویر هم امانتی ست از باغ وکیل آباد که در دفتر ما به یادگار مانده...
من
انبوهی از این بعدازظهرهای جمعه را
بیاد دارم که در غروب آنها
در خیابان
از تنهایی گریستیم
ما نه آواره بودیم، نه غریب
اما
این بعدازظهر های جمعه پایان و تمامی نداشت
می گفتند از کودکی به ما
که زمان باز نمی گردد
اما نمی دانم چرا
این بعد از ظهر های جمعه باز می گشتند...
احمدرضا احمدی