-
بی خبر...
چهارشنبه 15 اردیبهشت 1395 00:29
امروز ظهر میان ترم باکتری دادیم تموم شد و رفت...فقط از این خوشحالم که تموم شد!انگار یه بار سنگین از روی دوش مغز و روحم برداشته شده...عصر رفتیم کلاس باکتری عملی بیمارستان قایم(عج)...بعد با وجود خستگی ای که توی روح و جسمم خونه کرده بود رفتم جلسه شعر ارغوان مون...جلسه ی امروز خوب بود...بعد هم پیاده تا خوابگاه اومدم و باز...
-
باران بهاری...
یکشنبه 12 اردیبهشت 1395 23:40
نشسته ام پشت پنجره…چای می نوشم و کمی درس می خوانم …تنهای تنها…صدای قطرات باران موسیقی زیبای امشب من شده است…امشب هوا عالیست،عالیه عالی…آن قدر که اگر می توانستم فقط می نشستم و غزل می گفتم و غزل می خواندم…هرچند با وجود تمام دغدغه های مسخره ای که این روزها بر سرم آوار شده است باز هم آن قدر بی خیال و اپیکور مذهب هستم که...
-
زندگی...
شنبه 11 اردیبهشت 1395 00:28
امشب به اتفاقاتی که حدود یک سال پیش افتاد فکر می کردم…اتفاقاتی که در زمان خودش مهیب و صعب بود اما اکنون که به آن ها نگاه می کنم می فهمم که کوچک و ناچیز بوده اند…انگار هر چه جلوتر می رویم زندگی برایمان مضحک تر و بی قاعده تر می شود!گذر زمان آن قدر سریع بود که عمر ناچیزم حتی کفاف نداد که فرصتی کوتاه بنشینم و با خاطری...
-
اردیبهشت...!
یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 22:24
امروز بنا به اتفاق به یاد خاطره ای افتادم از دوران کودکی…یادم می آید اردیبهشت بود…ده ساله بودم و کلاس پنجم ابتدایی…جمعه ای بود و قرار شد من همراه دایی و آشنایان خانواده ی زن دایی به روستا بروم…هدف از رفتن به روستا هم توت خوردن بود…رفتیم روستا و توت خوردیم و توت خوردیم و توت خوردیم…من که هیچ ولی بقیه به هر درختی که می...
-
هفت حوض و دشت مغان...
شنبه 28 فروردین 1395 23:04
قرار بود جمعه برویم اردو…همراه دوستان دانشگاه…مقصد هم هفت حوض بود و غار مغان…اطراف مشهد…ساعت هشت بود که راه افتادیم …مسیر باران خورده و دشت ها سرسبز و هوا خنک و روح افزا…به هفت حوض رسیدیم و صبحانه خوردیم…چای و خرما و نان و پنیر و گردو نوش جان کردن کنار دوستان بهتر از برگ گل لذتی داشت بی منتها که نصیبمان شده بود…گل می...
-
باران...
شنبه 28 فروردین 1395 17:04
ظهر به دانشکده رفتم…هوا گرم بود و مرطوب…خیلی ناجور…بین درس خواندن به کاجستان رفتم…بوی نم آدم را مست می کرد…دقت که کردم چند تایی قارچ دیدم که از خاک سر بیرون آورده بودند…خیلی آرام و بی سر و صدا…انگار که هیچ اتفاقی نیافتاده! یک ساعت به غروب زدم بیرون…نم نم باران می آمد…رویایی بود…رویایی…به اتوبوس که رسیدم باران شدید شده...
-
تنهایی...
سهشنبه 24 فروردین 1395 22:52
تنهایی خوب است…شاید هم عالی است…آن قدر که بعضی وقت ها در به در دنبالش می گردم…فرار می کنم از حلقه ی انسان ها و سراغش را در گوشه ی اتاقی،میان درختان سر به فلک کشیده ای ، خیابانی،یا هر جای دیگر می گیرم…آن قدر در آن غرق می شوم که بیرون آمدن از دایره ی گرداب آن برایم به دشواری ترک روح است… تنهایی خوب است…آن موقع که برق...
-
عینک...!
دوشنبه 23 فروردین 1395 23:38
بعضی وقت ها همه چیز یک دفعه و بی خبر عوض می شود…نشسته ای و حرف می زنی و می شنوی و می خندی و صدای شادی ات گوش فلک را کر می کند…ناگهان ورق بر می گردد…خودت را می بینی که در میان تنهایی خودت نشسته ای …تنهای تنها …این موقع است که چشم ها را می بندی و تمام زندگی ات را مرور می کنی …خنده ها…گریه ها…دور هم بودن ها…تنهایی ها…همه...
-
بازگشت ، تراژدیک یا کمدی!؟مساله این است...!
شنبه 14 فروردین 1395 23:47
مدت هاست که مسیر مشهد به شهرستان و بالعکس را طی می کنم…زمان هایی بوده است که کوه های بین راه غرق در ابر بوده اند …مثل امروز…همیشه دلم می خواست تا بتوانم در چنین لحظاتی پای در دامنه ی کوه بگذارم و تا قله بروم…در میان دریایی از ابرهای خنک شنا کنم…آتشی روشن کنم و غرق در رویا شوم… امروز هوا ابری و سرد بود…از صبح یک ریز...
-
سیزده به در
جمعه 13 فروردین 1395 18:29
هیچی دیگه! امروز سر ظهر بود تقریبا که ناهار آماده شد و زدیم بیرون…دایی ها و بابابزرگ و بی بی قبل از ما رفته بودند دهانه آهوبم…زدیم به دل طبیعت …از کوه رفتم بالا و از دره اومدم پایین!خیلی حال داد…هوا سرد بود و نم نم بارون میومد…دره خیلی قشنگ شده بود…سرسبز و تر و تمیز…ناهار و بازی کردن و چایی داغ خوردن توی هوایی که آدمو...
-
طبیعت گردی...
دوشنبه 9 فروردین 1395 01:13
امروز از شهر زدیم بیرون…رفتیم به آغوش طبیعت…هوا ابری بود و خنک…مسیری رو به سمت غرب و شمال رفتیم تا رسیدیم به سد دهن قلعه…سدی که یک دهه پیش ساخته شده و کم و بیش آبی در دلش ذخیره کرده…یادمه اولین بار که به دیدن این سد رفتم کلاس اول راهنمایی بودم که همراه با هم کلاسی ها رفتیم بازدید علمی…آب این سد به خاطر کاهش بارندگی...
-
عیدی باران...!
پنجشنبه 5 فروردین 1395 16:10
پریشب باران خوبی آمد…هوا بوی بهشت می داد…صبح که بیدار شدم دیگر نخوابیدم…زدم بیرون…دوچرخه را برداشتم و در هوای باران خورده تا خاکریزهای بالای شهر که نزدیک خانه بود رکاب زدم…از دوچرخه پیاده شدم…رفتم بالای خاکریز…به شمال چشم دوختم…زادگاهم را می دیدم…دامنه ی کوه را دیدم که باران خورده به نظر می رسید…قله های در میان ابر...
-
گذری بر نایین
چهارشنبه 4 فروردین 1395 09:57
شهریور بود و گرمای مخصوصش…اصفهان که بودیم دایی از نایین گفت و از مسجد جامعش…عزم کویر کردیم و راهی شدیم…به نایین رسیدیم و اول از همه به مسجد رفتیم…از دور گلدسته های خاکی رنگش دیده می شد…خلوت بود …بهتر است بگویم هیچ کسی غیر ما نبود!وارد صحنش شدم…به مقتضای نور کویر و تحمل دشوار آفتاب ، صحن مرکزی برهنه ی مسجد ، وسعت زیادی...
-
یبوست مغزی!
سهشنبه 3 فروردین 1395 05:23
درک می کنم که از خواندن عنوان بالا تعجب کنید!همان طور که خود من هم هنگامی که اولین بار چنین کلمه ای به ذهنم خطور کرد تعجب کردم و حتی چند دقیقه ای هم به این اتفاق خندیدم!نوشته ای که پیش روی شماست ربط چندانی به میزان ، نوع و کیفیت غذایی که می خورید ندارد!بهتر است بگویم هیچ ربطی به موارد بالا ندارد!اما منظورم از چنین...
-
نوروز...
یکشنبه 1 فروردین 1395 01:29
نوشتن از نوروز برایم دشوار است…شب آخر سال برایم یک حس عجیب به ارمغان می آورد …حسی مانند اینکه انگار یک چیز در زندگی ام کم است …شاید آن چیز خودم باشم!به هر حال این حس آن قدر عمیق است که تک تک سلول های بدنم در آن غوطه ور می شوند و در آن دست و پا می زنند…آن گونه که بعد ساعت های بسیار خود را از گرداب خیالات و افکار این...
-
;کتاب هایم...!
شنبه 29 اسفند 1394 16:29
یک سال دیگر هم گذشت …خوب است که نگاهی به کارنامه ی کارهایمان بیاندازیم و ببینیم در این ۳۶۵ روزی که گذشت چه کردیم و چه نه… موضوعی که از اول سال سعی کردم بخشی از ذهنم را درگیرش کنم و بخشی از زندگی ام را برایش در نظر بگیرم خواندن و نوشتن بود…نه خواندن و نوشتن درسی ، که جزو لاینفک و اجباری زندگی ام بوده و هست….خواندن و...
-
آخر سال…
پنجشنبه 27 اسفند 1394 01:07
دم دمای نوروز است…دل توی دل هیچ کداممان نیست…از یک طرف دگرگونی حال طبیعت و از طرف دیگر دیدن عزیزان شور و شوق وصف ناشدنی در دل همه انداخته است… بی بی این روزها یک جا بند نمی شود…از وقتی شنیده دایی می آید مدام این ور و آن ور می رود…از هر پنج کلمه اش شش تایش رضا است…می گوید باید خانه را آب و جارو کنم…رضا می آید…راست می...
-
عسل...!
دوشنبه 24 اسفند 1394 15:15
هوا گرم می شود …روزهای آخر خواب زمستانی طبیعت است…بهار می شود…خاک ، آب ، آسمان زندگی را باز می یابند…دقت که می کنی حشراتی را می بینی که با بال های کوچک و لرزانشان در هوا این ور و آن ور می روند…سرآمدشان هم زنبور عسل! می چرخد و می چرخد و بالاخره شکوفه ای پیدا می کند و بر بستر نرم و رنگارنگ این تجلی طراوت و زیبایی می...
-
سبزه...
شنبه 22 اسفند 1394 13:29
در گذشته های نه چندان دور یعنی حدود نیم قرن پیش بر درگاه خانه های گلین و خشتی روستاها طاقچه هایی قرار داشت…خانه ی بابابزرگ هم از این امر مستثنا نیست …بی بی می گفت قبل از سال نو مادرش که ما او را هم بی بی می گفتیم (!) مقداری گندم یاجو یا هر رستنی دیگری را فراهم می آورده…بر طاقچه ی روی درگاهی پخش می کرده و همگی چشم به...
-
بوی عید...
دوشنبه 17 اسفند 1394 17:02
بوی عید می آید…بوی طراوت…بوی سرزندگی …عشق …مهربانی… آسمان این روزها زیباتر از همیشه است…ابری ست …می بارد…می بارد تا غبار یک عمر دوری بهار را از تن شهر بشوید…می بارد تا گرد سرمای زمستانی را که بر شاخه های درختان نشسته است بروبد…از آسمان تازگی می بارد… و باران…چه واژه ی شگفتی …!چه حقیقت زیبایی…! چه شیرین و رویایی ست...
-
بچگی ها...
شنبه 15 اسفند 1394 02:25
امشب حرف از بچگی ها شد…یادم است پسربچه ای بودم تا حدی شور و شر…تابستان بود...صبح و عصر کارمان فوتبال بود…عشق می کردیم!صبح دیروقت بیدار می شدیم و تا دم ظهر پشت سر هم فوتبال…ناهار می خوردیم و عصر باز دوباره شروع می کردیم …تا شب! عرق می کردیم …آنقدر که وقتی الان به آن لحظات فکر می کنم بدنم به خارش می افتد!یک پارچ بزرگ آب...
-
گذشته...
جمعه 7 اسفند 1394 01:28
امشب عمه و پسر عمه ها آمدند خانه…حرف از گذشته شد و قدیم…سالیانی که من نبودم…سال هایی که جمعشان جمع بود…باباحاجی…بی بی حاجی …همه و همه…آدم گاهی اوقات غم را در چشمان دیگران می بیند و امشب جزو همان لحظات بود…از باباحاجی و بی بی و عمه فاطمه و عمه معصومه و خیلی های دیگر حرف زدند…از آن لحظه هایی گفتند که از بیرون به خانه...
-
نوشتن...
پنجشنبه 6 اسفند 1394 01:24
مدتی قبل استاد سر کلاس گفت:نوشته ابزار مناسبی برای برقراری ارتباط نیست…! برآشفتم…مانند کسی که به وطنش اهانت کرده باشند…به او اعتراض کردم…آری…اگر از نگاه خشک و خشن علم به نوشته نگاه کنم در آن چیزی جز بی احساسی و مردگی نمی بینم…همان طور که بسیاری از اطرافیانم امروزه این گونه اند…اما چه کنم که هنوز وام دار نثر و نظم و در...
-
نشسته در گلستان...
یکشنبه 2 اسفند 1394 23:26
همیشه دوست داشتم در میان گل ها بنشینم و قلمی ، کاغذی ، نامه ای ،کتابی در دست بگیرم و مدام بنویسم و بنویسم و بنویسم و بخوانم و بخوانم و بخوانم...همیشه خوش داشتم هم آغوش بوته های سرسبز و گل های اقاقی غزل بسرایم و رباعی بخوانم...گاهی به این مقصود زیبا دست می یافتم و گاهی من می ماندم و یک دنیا حسرت دوری از عطر لاله ها و...
-
حرف...
جمعه 30 بهمن 1394 20:02
بعضی وقت ها اتفاقاتی در زندگی آدم می افتد که هیچ توضیحی برایشان پیدا نمی شود...بعضی اتفاقات که در ابتدا کاملا خوشایند و امیدوار کننده هستند اما هرچه زمان جلوتر می رود گندشان بیشتر در می آید! می دانی بعضی وقت ها دل آدم هوای بیرون رفتن می کند...مثل امروز...امروز هوا مثل بهار بود...عطر روح نواز چمن ها و گل ها(که ستارگان...
-
گوهرشاد
چهارشنبه 28 بهمن 1394 23:26
مدتی است هنگام بازگشت از حرم دلم هوای مسجد گوهرشاد می کند.قدم در انجا می گذارم.سکوت و ارامش خاصی دارد...خیلی زیبا...نمی دانم چرا احساس می کنم تمام زندگی ام در پس زمینه ای از حضور در سکوت و تنهایی این مسجد تاریخی گذشته است...گاه اوقات صدای بنا و کارگران و صدای تیشه ی نجاران دست اندرکار مسجد را در ۵-۶ قرن پیش در گوشم...
-
ترس
سهشنبه 27 بهمن 1394 17:15
او گفت :خیلی می ترسم! و من گفتم : چرا؟ و او گفت : چون از ته دل خوشحالم دکتر رسول...خوشحالی این شکلی وحشتناک است! ازش پرسیدم : چرا؟ و او گفت : وقتی دست سرنوشت بخواهد چیزی را ازت بگیرد می گذارد این طور خوشحال باشی... بادبادک باز خالد حسینی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 بهمن 1394 23:06
''انحطاط قافیه و سواستفاده از امکانات آن که در ساختن معنای مصراع و بیت سهیم است در آنجا بود که شاعران و بلکه ناظمان قصیده سرای لفظ گرای مطنطن گو,بویژه در دوره ی بازگشت ادبی و پس از ان,نقش طبیعی قافیه را نشناختند و از همین روی آنقدر بر قافیه بار اضافی تحمیل کردند که دیگر بار معنی را نتوانست کشید و از رمق افتاد و این...
-
گلوگاه شعر...
چهارشنبه 21 بهمن 1394 23:03
منتقد:شما شعرتان نه دل آدم را گرم می کند نه آدم را تکان می دهد و نه پیامی را منتقل می کند! مایاکوفسکی:من نه بخاری ام نه زلزله و نه سیم تلگراف اما من خودم خودم را در هم شکسته ام با قدم زدن بر گلوگاه شعرم... مایاکوفسکی
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 14 بهمن 1394 14:40
عشق همان قدر که بزرگم می کند و شاد و امیدوار همانقدر هم تحقیرم می کند و مایوس و غمگین یک روز خوشبخت ترین آدم روی زمین یک روز بی ثبات بی اراده بلاتکلیف می شوم یک روز عاشق شاعر یک روز شاعر عاشق یک روز بیزار از هرچه حرف قشنگ بی کلام ترین می شوم تو با منی خاطراتت با من تمام این دنیا با من است عجیب در کنار تو تنها و تنهاتر...