X
تبلیغات
رایتل

نسیم کوهسار
اینجا ، صفحه ایست برای نوشتن حرف هایی که گاه ، درون ذهن آدم ورجه وورجه می کنند! و برای نوشتن حرف هایی که هیچ گاه ، بر زبان نیاورده ایم!
قالب وبلاگ

بعد از شش ماه وقفه ، دوباره کانال «هواخواه» رو راه انداختیم...

یه کانال پر از شعر و ترانه و آهنگ خواهد بود...بهتر از نسخه ی قبلی خواهد بود!!


لطفا روی لینک زیر کلیک کنید!

Havakhaah@

[ پنج‌شنبه 26 اسفند 1395 ] [ 14:09 ] [ میم! ]

سه شنبه ی این هفته ، به یکی از آرزوهای چندین و چند ساله ام رسیدم! و اون ، قدم زدن توی کوچه های قدیمی و باصفای بافت قدیمی شهر یزد بود! همیشه دوست داشتم توی کوچه های قدیمی یزد ، توی دالان ها و راهروهای مجعد(!) و قدیمی یزد قدم بزنم ، و توی این سفر ، خدا رو شکر این تجربه ی سرشار از شهد و شکر رو  کسب کردم! لذت این قدم زدن رو ، بذارید کنار چرخیدن میون مجموعه ی گنجعلی خان کرمون و راه رفتن توی ساحل خلیج فارس و واسه بار اول  از نزدیک  قیافه و شکل و شمایل و راه رفتن یه حلزون نسبتا گنده رو دیدن و خوردن فلافلی جنوب و سس های تندش و چرخ زدن توی ارگ بم و خوردن خرمای مشتی و شیرین بم!


این ، خلاصه ای بود از ماجراهای هفته ی اول تعطیلات نوروز من! 

[ جمعه 10 فروردین 1397 ] [ 22:36 ] [ میم! ]

نمی‌باید دل ما را بهار و باغ و گل بی‌تو


رخ و 

زلف و 

جبینت بس 

گل و باغ و بهار ما...



#اوحدی 


نوروز باستانی رو به همه ی عزیزانِ‌جان تبریک عرض می کنم 

[ دوشنبه 28 اسفند 1396 ] [ 20:59 ] [ میم! ]

خیلی سریع بگم حرفام رو که چشمام رو به زور باز نگه داشتم!

بالاخره بخش اعصابمون ، دیروز ، یعنی پنج شنبه تموم شد ، چهارشنبه امتحان عملی ش بود که به شدت سخت بود ، و پنج شنبه هم امتحان تئوری که بدک نبود!و خوب مام نهایتا وارد تعطیلات عید شدیم!

شبا که می خوام بخوابم ، همین حول و حوش ساعت ۲-۳ ، صدای پرنده ها از لابلای درختای اطراف بوستان میاد...تعجب می کنم که چرا این پرنده ها این وقت شب بیدارن اصن!اونام مث ما بدخواب شدن ؟ یا که چی؟!؟!

امشب حسین آقا رو دیدم ، از اینترن هایی که خیلی به گردن ما حق داره...گفتم که میری واسه تعطیلات؟ ، گفت هستم کلا مشهد ، به خاطر کشیک ها ...گفت بخش پوست پنج شنبه تموم شده و شنبه ، بخش عفونی شون شروع میشه...از پاسخ در ماندم...یعنی تا دو سال دیگه ما هم این طوری زندگی مون به مرحله ی فنا می رسه...؟؟


زیاده عرضی نیست

شب خوش!

[ جمعه 25 اسفند 1396 ] [ 03:09 ] [ میم! ]

امروز یه جوون نوزده ساله ی لاغر اومده بود درمانگاه ، شل و ول راه میرفت و شل و ول هم صحبت میکرد...بابا و برادر بزرگترش هم همراهش بودن! گفتن  چهارشنبه ی هفته ی قبل ، حدودا نیم الی یک ساعت بعد از فوتبال ، برگشته خونه و یهو گردنش و بعد پاهاش و بعد دست هاش کلا لمس و بی حرکت شده!بیست نفرمون داشتیم علت های احتمالی و تشخیص افتراقی هاش رو بررسی می کردیم که یهو دیدیم به دکتر رضایی طلب گفت که منظورش از فوتبال ، نگاه کردن بازی استقلال بوده ، در حالی که همه ی ما به علاوه ی خود دکتر ، فکر کرده بودیم که بعد از فوتبال بازی کردن اینطوری شده!وقتی این جمله رو گفت ، به طور ناخودآگاه همه مون با هم یهو داد زدیم :«آهاااا» و بعدش که دیدیم همه مون اشتباه فکر می کردیم و با هم واکنش نشون داده بودیم ، ریسه رفتیم از خنده! خود بیمار و همراهی هاش هم به خنده افتاده بودن!

ممد رو کرد بهم و گفت : ببین ، یه بازی فوتبال ارزش اینو نداره !(خودش مثل من اهل فوتباله!مثل منم پرسپولیسیه!)

رو کردم بهش و گفتم : بازی استقلال که انصافا ارزشش رو نداره ، ولی بازی پرسپولیس چرا!!


باس یاد بگیریم که درست و درمون تر شرح حال مریض رو بگیریم!


پ.ن: با عرض پوزش از همه ی استقلالی ها البته!

[ شنبه 19 اسفند 1396 ] [ 19:59 ] [ میم! ]

امروز ، آخر جشن رونمایی کتاب جلسه ی ارغوان مون ، دو سه تا شاخه ی گل نصیبم شد ، یکی ش گل نرگس و یک مدل دیگه هم گل های زرد رنگ خیلی قشنگی...گذاشتمشون داخل کیفم...بارون هم از عصر نم نم می باره و هوا ، یک حالت نیمه ابر و خنک فوق العاده ای داره...گل ها رو آوردم اتاق و گذاشتم توی یه لیوانی و آب ریختم تا تازه بمونن یه مدت...الان گل زردش رو بو کردم ، بوی زعفرون می داد...خیلی لطیف ، خیلی قشنگ...

بچه تر که بودم ، کتابای دایی ها رو که نگاه می کردم ، پر بودن از گل هایی که خشک شده بود ، و همیشه دوست داشتم وقتی بزرگ شدم وسط صفحه های کتابام ، گل برگ های خشک شده باشه ، برگ هایی که پاییز ریخته و خشک شده...و الان همینطوره...توی دفتر قبلیم ، کلی برگ خشک پاییزی جمع کرده بودم...حتی یه پروانه که مرده بود رو گذاشتم لای صفحه ها ...

حتی بی بی ، دو سال و خرده ای قبل ، توی پاییز ، با ریحانه رفته بودند پارک ، برام چند تا گل چیده بودن ، هنوز که هنوزه اون گل ها رو دارم شون...حتی یه گوجه فرنگی قرمززز قرمز ، از همون موقعا دارم که کلا دور از چشمم خیلی قشنگ و باحال خشک شده و هنوز توی کمدمه...این گل های امشب رو هم باید خشک کنم و بذارم یه گوشه ای ، به یادگار از هوای خوب این روزای اسفند بمونه...


حیف این هوا نیست که آدم مجبور باشه برای امتحان نورولوژی بخونه ؟این رواست واقعا...؟؟

[ سه‌شنبه 15 اسفند 1396 ] [ 22:10 ] [ میم! ]

این روزها ، ته ته وجودم ، در عمق وجودم احساس خستگی خیلی عمیقی می کنم...انگار اون ته مه های وجودم ، قشنگ این خستگی ، از همه چی ، رخنه کرده...امیدوارم دچار گسستگی  روانی نشده باشم...


منی که در شکفتگی ، نشانه می شدم کنون

زمانه در شکستگی مرا مثال می زند...


حسین منزوی

[ دوشنبه 14 اسفند 1396 ] [ 22:09 ] [ میم! ]

دیشب تا صبح بارون بارید...نم نم و چیک چیک...هوا خیلی خوب شده بود امروز...عصر ، از طبقه ی چهارم ، شهر رو نگاه کردم...ابرای فشرده ی کومولوس و استراتوس رو دیدم که دلبری می کردن...کوه ها رو دیدم که کاملا شفاف بودن ، برخلاف روزای قبل تر که حتی بعضی وقتا از شدت آلودگی دیده نمی شدن حتی...دلم یهویی غنج رفت برای این هوا...

امشبم که هوا صافه صافه...به قول ماها ، ایاسه! ماه کامله و آسمون هم تمیز تمیز...

ای خدا...نمیشد هوا همیشه همیطوری می موند...؟


بارون میاد جر جر

پشت خونه ی هاجر

هاجر عروسی داره

دمب خروسی داره!(؟)



جز در صفای اشک دلم وا نمی شود


باران به دامن است هوای گرفته را...


#شهریار

[ جمعه 11 اسفند 1396 ] [ 00:08 ] [ میم! ]

نشستم کنار پنجره...بارون میاد...خیلی قشنگ ، لطیف ، و فقط صدای بارون رو میشنوم ...

چرا وقتی بارون میاد ، همه ی غم عالم انگار میباره توی دل آدم...نه این که بارون بد باشه ها...نه...فقط نمیدونه چرا هیچوقت موقع بارون اومدن ، دل آدم یه طوری میشه...اصلا نمیشه گفت چطوری...دل آدم تنگ میشه؟غمگین میشه؟یهو ته دل آدم خالی میشه...؟ شاید همه ی اینا...

بارون میباره و من نشستم کنار پنجره و فقط دارم مینویسم...هر از چند دقیقه ای یه آهنگی گوش میدم ، به صدای بارون گوش میدم ...فقط همین...


باران با زمزمه ی صدای تو آشناست

موج ، با گیسویت

خورشید ، با گیسوانت

و نسیم ، با تشویش نگاهت

گام هایت ، گذار ماه ، در شبِ مِه

نگاهت ، دغدغه ی خواستن و خودداری

چشمانت فاصله ی شراب و هشیاری

ـ هماره انگار کودکی اکنون از خواب برخاسته است ـ

دست هایت پیوند پنهان مهربانی و بهار

و شوق ریزش ، در تن آبشار...


بیا قدر خواستن

قدر عشق را

بدانیم...


#علی موسوی گرمارودی

[ چهارشنبه 9 اسفند 1396 ] [ 21:17 ] [ میم! ]

یه سری تجربیات هست که به ظاهر کوچیک و غیرقابل توجه هستن ولی میتونن لااقل یه مقدار باعث بشن که موقع انتخاب کردن ، درست بتونیم انتخاب کنیم که بعدا پشیمون نشیم...!این جا مینویسم شون و توی دسته بندی تجربیات ، میذارمشون تا همه شون یه جا جمع باشن!


۱. شیر  استریلیزه ی دومینو(از این پاکت مقوایی ها) به شدت از نظر من مزخرفه...شیر کاله بهتره به نظرم

۲.پیراشکی رضوی چربه یه مقدار و زیادم خوشمزه نیست...اشترودل ش بهتره...

۳.دمنوش میکس کافی شاپ کافینو بدمزه اس...یه طعم ترش غیرقابل قبولی داره که نمیتونم تحمل ش کنم!!

۴.موقع ترک کردن یه محیط ، حتما همه چی رو چک کنیم که چیزی یادمون نرفته باشه!(دیروز جزوه ها و کلاسورم رو کلا توی راهروی اعصاب بیمارستان قائم جا گذاشته بودم!!اگه جای دیگه ای بود الان قطعا باید با خاطراتش زندگی می کردم!!)

۵.دستکش هاتون رو هیچ وقت توی جیب کاپشن تون نذارید ، مگه این که جیب هاش زیپ داشته باشه و ببندینشون ...وگرنه که به احتمال زیاد می افتن بیرون و فوقع ما وقع!

۶.هیچ وقت توی زمستون به این بهانه که هوا یه مقدار گرم شده و این حرفها ، کاپشن تون رو در نیارید ، یا این که مثلا بگید شال و دستکش و کلاه  امروز نیاز نیست و  این حرف ها! زمستون این چیز ها حالیش نیس!(جمعه زیپ کاپشنم رو نبستم و الان ۴ روزه که احساس سرماخوردگی خفیف می کنم!)

[ سه‌شنبه 8 اسفند 1396 ] [ 22:31 ] [ میم! ]

آقا اسحاق احتمال زیاد فردا مرخص بشه...و خوب ، طبیعتا باید خوشحال باشم از این که دوباره حالش داره خوب میشه...

خیلی خوش اخلاق و خوش برخورد بود...




[ سه‌شنبه 8 اسفند 1396 ] [ 22:17 ] [ میم! ]

ماریوس:

-آیا باز هم به لوکزامبورگ می آید؟

-نه آقا

-در آن کلیسا است که برای شنیدن قداس می آید;مگر نه؟

-دیگر بدانجا هم نمی آید

-باز هم در همان خانه منزل دارد؟

-نه تغییر منزل داده

-پس کجا منزل کرده؟

-به کسی نگفته


چه چیز ناگواری است که آدمی آدرس جان خود را نداند!


بینوایان


۲۶ فوریه زادروز ویکتور هوگو 

[ دوشنبه 7 اسفند 1396 ] [ 23:37 ] [ میم! ]

دیروز تومور مغزی آقا اسحاق رو که باعث شده بود دچار تشنج های مکرر بشه رو عمل کردن...آقا اسحاق ، بیمار تخت شماره ی ۷ بود که من مسؤول شرح حال گرفتنش بودم...قبل از این که برای عمل بره ، دیدمش ولی نرفتم جلو ...یه جاهایی ته دلم ، دعا کردم که این آخرین باری نباشه که می بینمش...امروز که رفتم بخش ، رفتم  که ببینم برگشته یا نه...که دیدم با پیشانی پانسمان شده دراز کشیده روی تخت...خوشحال شدم که بازم میدیدمش...

خانم ش  رو دیگه شاید هیچ وقت نبینمش و نفهمم تشخیص بیماری ش چی بوده...بیمار تخت ۲۳ که یک هفته ازش شرح حال گرفتم و معاینه انجام دادم و یکی از  تشخیص افتراقی هاش MSبود ۴۱ سالش بود و  حدود یک هفته بود که بستری شده بود...و الان نمیدونم خوشحال باشم یا ناراحت از رفتنش ، خوشحال از  این که شاید خوب شده باشه و مرخص شده باشه ، و درمان از این که شاید واقعا نتونستن تشخیص درستی بدن و مرخص شده و رفته ...



[ دوشنبه 7 اسفند 1396 ] [ 23:29 ] [ میم! ]

بازم بارون بارید و هوا ، عطر بهار گرفت...خدا رو شکر این چند روز هوا و آسمون خیلی خوب بود...رفتم قدم زدم امشب هم...



وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سر بی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پرمرغان نگاهم را شست


حمید مصدق



[ دوشنبه 7 اسفند 1396 ] [ 00:19 ] [ میم! ]

   1      2      3      4      5      ...      31    >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 22914